<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>هستی من از تو مانده یادگار</title>
<link>http://me-you.blogfa.com/</link>
<description>سرفه های ادم دل شکسته صدای خرده شیشه میدهد!!!!!!!</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 19 Mar 2009 18:39:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>سلام بهار...</title>
<link>http://me-you.blogfa.com/post-104.aspx</link>
<description>مستقبلین بهار...سلام&lt;IMG class=image height=339 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://night-skin.com/gn/albums/userpics/10001/61369f6fdf5e973c1a42358f2fb9cebd4aa8_h.jpg&quot; width=500 border=0&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;احوالات دوست جوونای خودم چطوره ؟بهاری شدین ایشالله؟مونده بودم وقتی میام اینجا چی بنویسم.تو این روزا حرف همه وبلاگ نویسا همون حرفای همیشگیه تبریک بهار و ارزوای رنگارنگ.همه امید دارند که سال جدید سال خوبی واسشون باشه و تو این روزا انگار هممون یادمون میره که پارسالم همون ارزوهارو کردیم ولی سال جدید اومد و تموم شد و شاید وضعمون بهتر که نشد هیچی بدتر هم شد.عید با همین کلیشه هاست که معنی میگیره.با همین اس ام اس تکراری هررزوتان نوروز/نوروزتان پیروز.ولی خوب نمیشه که هرروز عید باشه.اگه اینجور بود دیگه ادمایی مثل من انگیزه ای نداشتن که ادم بشن و اخماشون بازکنن و سعی کنن یک کم هم شده به فکر این دل کوچیکشون باشن که مدت هاست داره خاک میخوره وباید تمیز بشه.پاک بشه.کینه هاشو غما و بغضاشو دور بریزه.سالی که گذشت اصلا سال خوبی واسه من یکی نبود.اتفاقای بد زیادی واسم افتاد.حال جسمی و روحیم یه مدتی خیلی وحشتناک بد.امیدی به زندگیم نداشتم.اتفاقای خوبم بود اما دست انداز زندگیم بیشتر  از راه صاف و هموار بود.شکر.شکوه و گلایه ای نیست.همین اتفاقای بد باعث شدن محکم تر بشم و به خدا نزدیکتر.اما الان با تمام وجودم ارزو میکنم خدای بزرگ و مهربونم تقدیری رو واسه من و همه ادما رقم بزنه که وقتی سال تموم شد اگه عمرمون به دنیا بود اگه داشتم سال۸۸رو بدرقه میکیردم دلم از دستش نگرفته باشه و با لب خندون بگم امیوارم سال بعدی به خوبی این سال باشه.همیشه تو این مواقع ارزوهای زیادی تو دل هممون هست.از قدیم فتن ارزوهاتو نگو چون ممکنه براورده نشه.اما من ارزو مکنم همه ارزوها براورده به خیر بشه و هرچه به صلاحه اتفاق بیافته.امیدوارم همه عزیزان و دوستانم سالم باشن .خدا اونارو واسه خونوادشون و واسه من نگه داره و به ارزوهاشون برسونه.انقدر ادمایی که تو ذهنم هستن زیادن که نمیتونم دونه دونه بگم اما امروز که رفته بودم۴انبیا(یه مکان زیارتی تو قزوین که۴تا پیامبر توش دفن هستند)واسه همشون یه دعای ویژه کردم.همین طور برای تمام دوستایی که تو وب دارم.چه کسایی که هستند و چه اونایی که بی معرفت شدند و دیگه سراغی ار رفیق قدیمیشون نمیگیرند.دیگه بیشتر ازین حرف نمیزنم.صدای دل ضربه های بهارو میشه حس کرد .خیلی نزدیکه.خیلی...همه اشک های نریخته و بغض های دل گلو مانده وحرف های نگفته رو دوش ننه سرما که ببره با خودشو دلمون خالی بشه تا بتونیم با تمام وجودمون لبخند و شادی و عشق رو نفس بکشیم و زنده بشیم.و در اخر به یاد عزیزی که دیگه نیست تا به بهار سالم کنه بهار مهربونم دوست همیشه شاد و همیشه خندونم به بهر سلام میکنم.سلام بهار........................خوش اومدی...قدمت بر شاهنشین دل&lt;IMG height=486 alt=&quot;اس ام اس عید ، اس ام اس نوروز 87 ، اس ام اس نوروز 1387 ، اس ام اس بهاری ، اس ام اس فصل بهار ، اس ام اس عید نوروز ، اس ام اس تبریک عید ، اس ام اس عید نوروز سال 1386 ، sms eyd , sms norooz , sms noroz , sms sal 1387 , sms 1387 , sms tabrik eyd , sms noruz 87 , sns noruz 1387 , sms eyd noruz , sms eyd noroz , sms eyd norooz 87 , sal 1387 , اس ام اس بهاری ، اس ام اس جدید عید نوروز ، اس ام اس نوروز&quot; src=&quot;http://aycu27.webshots.com/image/45226/2005333998123079078_rs.jpg&quot; width=384&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 19 Mar 2009 18:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=me-you&amp;postid=104</comments>
<dc:creator>me-you</dc:creator>
<guid>http://me-you.blogfa.com/post-104.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باور</title>
<link>http://me-you.blogfa.com/post-103.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;رابی درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است. رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد. امّا او با پشتکار گام‌های موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می‌کرد. &lt;BR&gt;    در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم. در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت، &quot;مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم.&quot;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P style=&quot;WORD-SPACING: 5px; MARGIN-LEFT: 12px; LINE-HEIGHT: 200%; MARGIN-RIGHT: 12px&quot; align=right&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;&lt;STRONG&gt; امّا امیدی نمی‌رفت. او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت. مادرش را از دور می‌دیدم و در همین حدّ می‌شناختم؛ می‌دیدم که با اتومبیل قدیمی‌اش او را دم خانهء من پیاده می‌کند و سپس می‌آید و او را می‌برد. همیشه دستی تکان می‌داد و لبخندی می‌زد امّا هرگز داخل نمی‌آمد. &lt;BR&gt;    یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید. خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد. البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمی‌آید. وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود. &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;WORD-SPACING: 5px; MARGIN-LEFT: 12px; LINE-HEIGHT: 200%; MARGIN-RIGHT: 12px&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://www.fun-group.info/join/&quot; target=_blank rel=nofollow&gt;&lt;IMG height=461 src=&quot;http://ufile.info/up/files/af1wtjofl6evc3hv5myi.jpg&quot; width=369 border=0&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;WORD-SPACING: 5px; MARGIN-LEFT: 12px; LINE-HEIGHT: 200%; MARGIN-RIGHT: 12px&quot; align=right&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;&lt;A style=&quot;TEXT-DECORATION: none&quot; href=&quot;http://www.fun-group.info/join/&quot; target=_blank rel=nofollow&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;BR&gt;    چند هفته گذشت. آگهی و اعلانی دربارهء تک‌نوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم. بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، &quot;من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟&quot;. توضیح دادم که، &quot; تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی.&quot; او گفت، &quot;مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین می‌کنم. خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تک‌نوازی شرکت کنم!&quot; او خیلی اصرار داشت. &lt;BR&gt;    نمی‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند. شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد. تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود. برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم. در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکند چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد. &lt;BR&gt;    برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود. رابی به صحنه امد. لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند. با خود گفتم، &quot;چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟&quot; &lt;BR&gt;    رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد. وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم. ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم. انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید. از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت.&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;WORD-SPACING: 5px; MARGIN-LEFT: 12px; LINE-HEIGHT: 200%; MARGIN-RIGHT: 12px&quot; align=right&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=Tahoma color=#003300 size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد! هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد. بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتها رساند. تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کف‌زدن‌های ممتدّ خود او را تشویق کردند.&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;&lt;BR&gt;    سخت متأثّر و با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم. گفتم، &quot;هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی! چطور این کار را کردی؟&quot; صدایش از میکروفون پخش شد که می‌گفت، &quot;می‌دانید خانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟ خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد. او ناشنوا  بود و اصلاً نمی‌توانست بشنود. امشب اوّلین باری است که او می‌تواند  بشنود که من پیانو می‌نوازم. می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد.&quot; &lt;BR&gt;    چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را نپوشانده باشد. مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی‌ام پربارتر شده است. &lt;BR&gt;  من هرگز نابغه نبوده‌ام امّا آن شب شدم. و امّا رابی&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;WORD-SPACING: 5px; MARGIN-LEFT: 12px; LINE-HEIGHT: 200%; MARGIN-RIGHT: 12px&quot; align=right&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;WORD-SPACING: 5px; MARGIN-LEFT: 12px; LINE-HEIGHT: 200%; MARGIN-RIGHT: 12px&quot; align=right&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=Tahoma color=#ff3399 size=2&gt; شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد.&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Feb 2009 19:39:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=me-you&amp;postid=103</comments>
<dc:creator>me-you</dc:creator>
<guid>http://me-you.blogfa.com/post-103.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://me-you.blogfa.com/post-102.aspx</link>
<description>من دلم تنگ کسی ست&lt;BR&gt;که نمی دانم کیست؟&lt;BR&gt;ازدلم می پرسم دل من هیچ نمی گوید آه.......&lt;BR&gt;وبه دنبال نگاهی که اسیرم کرده.اونمی پوید آه.........&lt;BR&gt;از قلم می پرسم.قلم بی جوهر.حرفی ازهیچ نوشت&lt;BR&gt;ومن این پرسش را بنوشتم زسرنوشت&lt;BR&gt;از ورق می پرسم.ورق از اشک پر است&lt;BR&gt;دستم از لرزش این حوصله ها در گره است&lt;BR&gt;از نفس می پرسم نفسم بند آمد&lt;BR&gt;این نفس طاقت من به سر پند امد&lt;BR&gt;از که باید پرسید از نگاهم پرسم&lt;BR&gt;که دوچشمم گریید &lt;BR&gt;گونه ها خیس زاشکی جاری&lt;BR&gt;من از این قافله ی اشک که لبریز غم است می پرسم&lt;BR&gt;اشک بی پاسخ ماند&lt;BR&gt;ونگاه من باز........&lt;BR&gt;قصه ی تلخ پریشانی خواند&lt;BR&gt;از دلم دلگیرم &lt;BR&gt;که چرا دلتنگم.وکسی نیست مرا پاسخ این پرسش تلخ&lt;BR&gt;از که باید پرسید؟&lt;BR&gt;از تو می پرسم من.ای خدا....معبودا......!&lt;BR&gt;من برای چه کسی می گریم؟&lt;BR&gt;من برای چه کسی دلتنگم؟؟؟&lt;BR&gt;چه کسی فکر مرا می خواند؟&lt;BR&gt;که در این پرسش های روزو شب در جنگم&lt;BR&gt;همه ی حوصله ام بی تاب است&lt;BR&gt;از کجا راه به جایی ببرم&lt;BR&gt;من دلم تنگ کسی ست &lt;BR&gt;که نمی دانم کیست&lt;BR&gt;&lt;IMG class=image height=358 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://night-skin.com/gn/albums/userpics/10001/10343a6e0b6c93d808af5df97039ca38d385_h.jpg&quot; width=550 border=0&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 Jan 2009 19:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=me-you&amp;postid=102</comments>
<dc:creator>me-you</dc:creator>
<guid>http://me-you.blogfa.com/post-102.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://me-you.blogfa.com/post-101.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 22.5pt; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;&lt;SPAN lang=fa style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: rgb(102,102,153); FONT-FAMILY: tahoma, &apos;sans-serif&apos;&quot; xml:lang=&quot;fa&quot;&gt;او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست.» &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 22.5pt; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;&lt;SPAN lang=fa style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: rgb(102,102,153)&quot; xml:lang=&quot;fa&quot;&gt;در &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: rgb(102,102,153)&quot;&gt;Malachi&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: rgb(102,102,153)&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN lang=fa xml:lang=&quot;fa&quot;&gt;آیه 3:3 آمده است:&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=fa xml:lang=&quot;fa&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 22.5pt; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;&lt;SPAN lang=fa style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: rgb(102,102,153)&quot; xml:lang=&quot;fa&quot;&gt;این آیه برخی از خانمهای کلاس انجیل  خوانی را دچار سردرگمی کرد. آنها نمی&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 13pt; COLOR: rgb(102,102,153)&quot;&gt;‌&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=fa style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: rgb(102,102,153)&quot; xml:lang=&quot;fa&quot;&gt;دانستند که این عبارت در مورد ویژگی و ماهیت خداوند چه مفهومی می&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 13pt; COLOR: rgb(102,102,153)&quot;&gt;‌&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=fa style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: rgb(102,102,153)&quot; xml:lang=&quot;fa&quot;&gt;تواند داشته باشد. از این رو یکی از خانمها پیشنهاد داد فرایند تصفیه و پالایش نقره را بررسی کند و نتیجه را در جلسه بعدی انجیل خوانی به اطلاع سایرین برساند.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=fa xml:lang=&quot;fa&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 22.5pt; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;&lt;SPAN lang=fa style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: rgb(102,102,153)&quot; xml:lang=&quot;fa&quot;&gt;همان هفته با یک نقره&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 13pt; COLOR: rgb(102,102,153)&quot;&gt;‌&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=fa style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: rgb(102,102,153)&quot; xml:lang=&quot;fa&quot;&gt;کار تماس گرفت و قرار شد او را درمحل کارش ملاقات کند تا نحوه کار او را از نزدیک ببیند. او در مورد علت علاقه خود، گذشته از کنجکاوی در زمینه پالایش نقره چیزی نگفت. &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=fa xml:lang=&quot;fa&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 22.5pt; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;&lt;SPAN lang=fa style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: rgb(102,102,153)&quot; xml:lang=&quot;fa&quot;&gt;وقتی طرز کار نقره کار را تماشا می&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 13pt; COLOR: rgb(102,102,153)&quot;&gt;‌&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=fa style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: rgb(102,102,153)&quot; xml:lang=&quot;fa&quot;&gt;کرد، دید که او قطعه&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 13pt; COLOR: rgb(102,102,153)&quot;&gt;‌&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=fa style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: rgb(102,102,153)&quot; xml:lang=&quot;fa&quot;&gt;ای نقره را روی آنش گرفت و گذاشت کاملاً داغ شود. او توضیح داد که برای پالایش نقره لازم است آن را در وسط شعله، جایی که داغتر از همه جاست نگهداشت تا همه ناخالصی&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 13pt; COLOR: rgb(102,102,153)&quot;&gt;‌&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=fa style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: rgb(102,102,153)&quot; xml:lang=&quot;fa&quot;&gt;های آن سوخته و از بین برود.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=fa xml:lang=&quot;fa&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 22.5pt; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;&lt;SPAN lang=fa style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: rgb(102,102,153)&quot; xml:lang=&quot;fa&quot;&gt;زن اندیشید ما نیز در چنین نقطه داغی نگه داشته می&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 13pt; COLOR: rgb(102,102,153)&quot;&gt;‌&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=fa style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: rgb(102,102,153)&quot; xml:lang=&quot;fa&quot;&gt;شویم. بعد دوباره به این آیه که می&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 13pt; COLOR: rgb(102,102,153)&quot;&gt;‌&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=fa style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: rgb(102,102,153)&quot; xml:lang=&quot;fa&quot;&gt;گفت: «او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست» فکر کرد. از نقره&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 13pt; COLOR: rgb(102,102,153)&quot;&gt;‌&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=fa style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: rgb(102,102,153)&quot; xml:lang=&quot;fa&quot;&gt;کار پرسیدآیا واقعاً در تمام مدتی که نقره در حال خلوص یافتن است، او باید آنجا جلوی آتش بنشیند؟ &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=fa xml:lang=&quot;fa&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 22.5pt; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;&lt;SPAN lang=fa style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: rgb(102,102,153)&quot; xml:lang=&quot;fa&quot;&gt;مرد جواب داد بله، نه تنها باید آنجا بنشیند و قطعه نقره را نگهدارد بلکه باید چشمانش را نیز تمام مدت به آن بدوزد. اگر در تمام آن مدت، لحظه&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 13pt; COLOR: rgb(102,102,153)&quot;&gt;‌&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=fa style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: rgb(102,102,153)&quot; xml:lang=&quot;fa&quot;&gt;ای نقره را رها کند، خراب خواهد شد.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=fa xml:lang=&quot;fa&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 22.5pt; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;&lt;SPAN lang=fa style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: rgb(102,102,153)&quot; xml:lang=&quot;fa&quot;&gt;زن لحظه&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 13pt; COLOR: rgb(102,102,153)&quot;&gt;‌&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=fa style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: rgb(102,102,153)&quot; xml:lang=&quot;fa&quot;&gt;ای  سکوت کرد. بعد پرسید: «از کجا می&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 13pt; COLOR: rgb(102,102,153)&quot;&gt;‌&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=fa style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: rgb(102,102,153)&quot; xml:lang=&quot;fa&quot;&gt;فهمی نقره کاملاً خالص شده است؟» مرد خندید و گفت: «خوب، خیلی راحت است.. هر وقت تصویر خودم را در آن ببینم.»&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=fa xml:lang=&quot;fa&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 22.5pt; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;&lt;SPAN lang=fa style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: rgb(102,102,153)&quot; xml:lang=&quot;fa&quot;&gt;اگر امروز داغی آنش را احساس می‌کنی، به یاد داشته باش که&lt;/SPAN&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=fa style=&quot;FONT-WEIGHT: normal; FONT-SIZE: 15pt; COLOR: rgb(102,102,153)&quot; xml:lang=&quot;fa&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=fa style=&quot;FONT-WEIGHT: normal; FONT-SIZE: 13pt; COLOR: #ff0000&quot; xml:lang=&quot;fa&quot;&gt;خداوند چشم به تو دوخته و همچنان به تو خواهد نگریست تا تصویر خود را در تو ببیند.&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 22.5pt; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=fa style=&quot;FONT-WEIGHT: normal; FONT-SIZE: 13pt; COLOR: #ff0000&quot; xml:lang=&quot;fa&quot;&gt;پی نوشت:&lt;FONT color=#000000&gt;عید غدیر خم بر همه عاشقان مولا مبارک&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 17 Dec 2008 08:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=me-you&amp;postid=101</comments>
<dc:creator>me-you</dc:creator>
<guid>http://me-you.blogfa.com/post-101.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عرض ادب با کلی تاخیر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!</title>
<link>http://me-you.blogfa.com/post-100.aspx</link>
<description>سلام علیکم.حال شما؟احوالات شما؟بی ما خوش میگذره؟معلومه که میگذره وگرنه یه حالی از ما میپرسیدین!طبق گفته نداجون جونی خیلی نبودنم این دفعه طولانی شد و البته دلیل خاصی هم نداشتم.فقط یه دفعه ای از این دنیای مجازی بریدم.یک ماهی بود که کلا نت نیومده بودم.یه دفعه بیزار شدم از این فضا.نمیدونم چرا ولی فکر میکنم یه مقداری لازم بود.خوب تو این مدتم اتفاقای زیادی نیافتاده.همون زندگی تکراری و همون قواعد و قوانین نانوشته که هرروز تکرار میشن و ما هم مجبور به اطاعت.از اون موقع که مهد علم و دانش!باز شده ماهم کارتکراری جز گز کردن دانشگاه -خوابگاه و بالعکس نداریم.دو ترم گذشته حداقل داخل شهر بودیم.۴تا ادم و دارو درخت میدیدیم ولی حالا چی.محصور شدیم تو ۵کیلومتری جاده تبریز.دیوارها و نرده های بلند خوابگاه!وقتی هم پنجره رو باز میکنیم تا چشم کار میکنه فقط جاده اس و بیابون!شهررفتنم که عذاب علیمیه واسه خودش تا بجنبیم شب شده!واین دیوارای سنگی ما رو دچار افسردگی شدید که تقریبا همه بر و بچز خوابگاه هرچند وقت دچارش میشن کرد.ولی در کل خوابگاه جدید خیلیییییییییییییییییییییییییییی بهتر از اون خرابه ای بود که اسمشو گذاشته بودن خوابگاه.به قول مامانم حتی مسافرخونه هایی که جای لاتا و بی خانمانا و فراریاس از خوبگاه قبلیمون بهتر بود!شیک و تازه ساز و مجهزه.از اتفاقای جدید اگه بخواین و اگه فکر میکنین مثل پارسال حسابی ماجرا و سوتی بازی دراوردم باد بگم که الکی دلتونو صابون نزنین!این ترم مثل یه ترم بالایی متشخص دقیقا۵دقیقه قبل شروع کلاس وارد دانشگاه میشیم و بلافاصله بعد از کلاسم میریم خوابگاه.و حسابی سرمون تو کتاب!خسته کننده اس ولی خوب خیلی بهتر از اون ستم بازاریه که راه انداخته بودیم!حسابی رفتیم تو فاز کارای مثبت و تفریحات سالم.اوقتا بیکاریم میریم باشگاه٬سینما یا کافی شاپ.هفته گذشته جاتون خالی شورای صنفیمون بلیط فیلم دعوتو۲۵۰میداد رفتیم دیدیم.البته نباید این فیلم مورد دارو واسه پسرای بیجنبه ما انتخاب میکردن!ما که از فیلم چیزی نفهمیدیم بس که پسرا با هر جمله ای دست میزدن و سوت و مسخره بازی.ولی کلا خوش گذشت.اون هفته هم بچه ها یه کنسرت گذاشته بودن که اونم بد نبود.خوش گذشت.خلاصه این بود اوضاع و احوالات ما.ببخشین دیگه سرتونو درداوردم.این دفعه سعی میکنم زودتر بیام که این قدر حرافی نکنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تابعد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یاعلی&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 14 Nov 2008 19:17:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=me-you&amp;postid=100</comments>
<dc:creator>me-you</dc:creator>
<guid>http://me-you.blogfa.com/post-100.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بهشت...دوزخ.....</title>
<link>http://me-you.blogfa.com/post-99.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند. &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟» &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;دروازه‌بان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.» &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;- «چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.» &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;می‌خواهد بنوشید.» &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;- اسب و سگم هم تشنه‌اند. &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است. &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز كشیده بود و صورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود. &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;مسافر گفت: روز به خیر &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;مرد با سرش جواب داد. &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;- ما خیلی تشنه‌ایم.، من، اسبم و سگم. &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است، هرقدر كه &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;می‌خواهید بنوشید. &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند. &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، می‌توانید برگردید. &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟ &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;- بهشت &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است! &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;- آنجا بهشت نیست، دوزخ است. &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود! &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;- كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌كنند. چون تمام آنهایی كه حاضرند بهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا می‌مانند...&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پائولو کوئیلو&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 18 Sep 2008 21:15:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=me-you&amp;postid=99</comments>
<dc:creator>me-you</dc:creator>
<guid>http://me-you.blogfa.com/post-99.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دو سالگی هستی مبارک...</title>
<link>http://me-you.blogfa.com/post-98.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 409px; HEIGHT: 427px&quot; height=361 src=&quot;http://farm1.static.flickr.com/204/504015830_aa83668dc8.jpg&quot; width=439&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کوچولوی مهربونم&lt;IMG src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/Laie_7.gif&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید تو یادت نیاید اما من خوب یادمه چجوری پا تو دل کوچک و شکسته من گذاشتی.وقتی اومدی ماه های اول اومدنت خیلی خوب بود خیلی.اما بعدش...تو این یک سال و نیم سختی و رنج کشیدن این تو بودی که همیشه کنارم موندی و ترکم نکردی.بارها و بارها از همه عالم بریدم و تنها جایی که تونستم اروم بشم کنار تو بود.انقدر واسم مهم و عزیزی که واست اسم انتخاب کردم و هرجا حرف تو شد گفتم هستی جونم دختر کوچولوم!!خیلی وقتام که جوش میاوردم دلم میخواست بیام و همه چیو پاک کنم و بی خیالت بشم اما نشد.خیلی عزیز بودی واسم و هستی.تو این دو سال تو اتفاقای خوب و بد زیادی دیدی که شاید کفه سختی ها و غم ها و گریه هاش خیلی سنگین تر از کفه شادی و خوشیش بوده.ادمای زیادی هم دیدی که خیلی هاشون دیگه وبلاگ نمینویسن و چند تا دوست جوون جوونی که میدونم واسه توام خیلی عزیزن.درسته که دو سالته اما همیشه تو تصمیم گیری هام و فکر کردنام اگه نبودی شاید...امسال نخواستم مثل پارسال واست جشن مفصل بگیرم و دوستامو یا یهتر بگم دوستاتو دعوت کنم.فقط خواستم یه یاداوری کوچولو بکنم به خودم که دوسال پیش کجا بودم و حالا کجا!امسالم که تولدت همزمان شده و با اولین روز ماه مبارک و اتفاق خیلی خوبیه.کی میدونه شاید تا سال دیگه نباشم که بتونم واست جشن بگیرم اما همون طور که پارسال بهت قول دادم بازم قول میدم که تا وقتی نفسی میاد و میره نذارم تبدیل به وبخاک!بشی.بازم تولدت مبارک&lt;IMG src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/confetti.gif&quot; border=0 &lt;img&gt; &lt;/P&gt;&lt;IMG src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/greenstars.gif&quot; border=0&gt; &lt;IMG src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/loveshower.gif&quot; border=0&gt;&lt;IMG src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/za4.gif&quot; border=0&gt; &lt;IMG src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/7AD_headspin.gif&quot; border=0&gt;&lt;IMG src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/connie_24.gif&quot; border=0&gt; </description>
<pubDate>Mon, 01 Sep 2008 21:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=me-you&amp;postid=98</comments>
<dc:creator>me-you</dc:creator>
<guid>http://me-you.blogfa.com/post-98.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://me-you.blogfa.com/post-97.aspx</link>
<description>مارکوس گارسیا راهب سیسترسیان می گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاهی خداوند برکتی را پس میگیرد تا در درک بهتر ان به شخص کمک کند.خداوند میداند یک روح را تا چه سطحی میتواند بیازماید و هرگز از ان سطح فراتر نمیرود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در چنین مواقعی هرگز نمیگوییم:(خداوند مرا ترک کرده)اگر خدا ازمون دشواری را بر ما تحمیل کند همواره الطاف کافی نیز نصیب ما می کند حتی شاید بیشتر از کافی تا با این ازمون روبرو شویم.هنگامی که خود را دور از حضور خداوند میابیم باید ار خود بپرسیم:ایا میفهمم چگونه باید از ان چه خداوند بر سر راهم قرار داده استفاده کنم؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 19 Aug 2008 20:53:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=me-you&amp;postid=97</comments>
<dc:creator>me-you</dc:creator>
<guid>http://me-you.blogfa.com/post-97.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فاصله میان صعود و سقوط فقط یک لغزش است...</title>
<link>http://me-you.blogfa.com/post-96.aspx</link>
<description>مرد پلیدی در استانه مرگ کنار دروازه دوزخ به فرشته ای برخورد.فرشته گفت:فقط کافی است در زندگی ات یک کار خوب انجام داده باشی و همان یاری ات میکند.خوب فکر کن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرد به یاد اورد که یک بار هنگامی که در جنگلی راه میرفت عنکبوتی را سر راهش دید و راهش را کج کرد تا ان را له نکند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فرشته لبخند زد و تار عنکبوت از اسمان فرود امد تا مرد بتواند از راه ان به بهشت صعود کند.گروهی از محکومان دیگر نیز از تار عنکبوت استفاده میکنند و شروع میکنند به بالا رفتن از ان.اما مرد از ترس پاره شدن تار به سوی ان ها برمیگردد و ان هارا هل میدهد.در همین لحظه تار پاره میشود و مرد بار دیگر به دوزخ باز میگردد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صدای فرشته را میشنود که:افسوس.خودخواهی ات تنها کار نیکی را که انجام داده بودی به پلیدی تبدیل کرد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 04 Aug 2008 10:21:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=me-you&amp;postid=96</comments>
<dc:creator>me-you</dc:creator>
<guid>http://me-you.blogfa.com/post-96.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://me-you.blogfa.com/post-95.aspx</link>
<description>از دیشب تو شوکم.۳تا از دوستای یکی از دوستام تو تصادف فوت کردند .۳تا جوون۳تا زندگی۳دنیا امید و ارزو فقط تو یه لحظه...۳ تا جوون که جمع سن هر ۳تاشون به زور ۶۰سال میشد.فرصت با هم بودن ادما خیلی کمه.خیلی کمتر از اونی که حتی بخواییم فکرشو بکنیم...کمتر از اون که بخواد به کینه و غم و غصه خوردن و دشمنی با این و اون بگذره.شاید مرگ دیگران یک کم ما رو به خودمون بیاره..برای ارامش روحشون یه فاتحه بخونین.</description>
<pubDate>Fri, 01 Aug 2008 07:54:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=me-you&amp;postid=95</comments>
<dc:creator>me-you</dc:creator>
<guid>http://me-you.blogfa.com/post-95.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
