سرفه های ادم دل شکسته صدای خرده شیشه میدهد!!!!!!!
امّا امیدی نمیرفت. او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت. مادرش را از دور میدیدم و در همین حدّ میشناختم؛ میدیدم که با اتومبیل قدیمیاش او را دم خانهء من پیاده میکند و سپس میآید و او را میبرد. همیشه دستی تکان میداد و لبخندی میزد امّا هرگز داخل نمیآمد. آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت میطلبد در نهایت شکوه اجرا میشد! هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد. بعد از شش و نیم دقیقه او اوجگیری نهایی را به انتها رساند. تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کفزدنهای ممتدّ خود او را تشویق کردند. ؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد.
در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم. در انتهای هر درس هفتگی او همواره میگفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو میزنم."
یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید. خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد. البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمیآید. وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود.
سخت متأثّر و با چشمی اشکریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم. گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی! چطور این کار را کردی؟" صدایش از میکروفون پخش شد که میگفت، "میدانید خانم آنور، یادتان میآید که گفتم مادرم مریض است؟ خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد. او ناشنوا بود و اصلاً نمیتوانست بشنود. امشب اوّلین باری است که او میتواند بشنود که من پیانو مینوازم. میخواستم برنامهای استثنایی باشد."
چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیدهای نبود که پردهای آن را نپوشانده باشد. مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبتهای کودکان ببرند؛ دیدم که چشمهای آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگیام پربارتر شده است.
من هرگز نابغه نبودهام امّا آن شب شدم. و امّا رابی
که نمی دانم کیست؟
ازدلم می پرسم دل من هیچ نمی گوید آه.......
وبه دنبال نگاهی که اسیرم کرده.اونمی پوید آه.........
از قلم می پرسم.قلم بی جوهر.حرفی ازهیچ نوشت
ومن این پرسش را بنوشتم زسرنوشت
از ورق می پرسم.ورق از اشک پر است
دستم از لرزش این حوصله ها در گره است
از نفس می پرسم نفسم بند آمد
این نفس طاقت من به سر پند امد
از که باید پرسید از نگاهم پرسم
که دوچشمم گریید
گونه ها خیس زاشکی جاری
من از این قافله ی اشک که لبریز غم است می پرسم
اشک بی پاسخ ماند
ونگاه من باز........
قصه ی تلخ پریشانی خواند
از دلم دلگیرم
که چرا دلتنگم.وکسی نیست مرا پاسخ این پرسش تلخ
از که باید پرسید؟
از تو می پرسم من.ای خدا....معبودا......!
من برای چه کسی می گریم؟
من برای چه کسی دلتنگم؟؟؟
چه کسی فکر مرا می خواند؟
که در این پرسش های روزو شب در جنگم
همه ی حوصله ام بی تاب است
از کجا راه به جایی ببرم
من دلم تنگ کسی ست
که نمی دانم کیست
رابی درسهای پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است. رابی هر قدر بیشتر تلاش میکرد، حسّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان میداد. امّا او با پشتکار گامهای موسیقی را مرور میکرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره میکرد.
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت
23:10 توسط | |
من دلم تنگ کسی ست
نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت
22:42 توسط | |


