تبليغاتX
هستی من از تو مانده یادگار
هستی من از تو مانده یادگار

سرفه های ادم دل شکسته صدای خرده شیشه میدهد!!!!!!!

 مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت.

گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.

پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟»

دروازه‌بان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»

- «چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»

دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان

می‌خواهد بنوشید.»

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز كشیده بود و صورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.

مسافر گفت: روز به خیر

مرد با سرش جواب داد.

- ما خیلی تشنه‌ایم.، من، اسبم و سگم.

مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است، هرقدر كه

می‌خواهید بنوشید.

مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، می‌توانید برگردید.

مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.

مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!

- كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌كنند. چون تمام آنهایی كه حاضرند بهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا می‌مانند...

 

پائولو کوئیلو

نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 0:46 توسط | |
 

 

کوچولوی مهربونم

شاید تو یادت نیاید اما من خوب یادمه چجوری پا تو دل کوچک و شکسته من گذاشتی.وقتی اومدی ماه های اول اومدنت خیلی خوب بود خیلی.اما بعدش...تو این یک سال و نیم سختی و رنج کشیدن این تو بودی که همیشه کنارم موندی و ترکم نکردی.بارها و بارها از همه عالم بریدم و تنها جایی که تونستم اروم بشم کنار تو بود.انقدر واسم مهم و عزیزی که واست اسم انتخاب کردم و هرجا حرف تو شد گفتم هستی جونم دختر کوچولوم!!خیلی وقتام که جوش میاوردم دلم میخواست بیام و همه چیو پاک کنم و بی خیالت بشم اما نشد.خیلی عزیز بودی واسم و هستی.تو این دو سال تو اتفاقای خوب و بد زیادی دیدی که شاید کفه سختی ها و غم ها و گریه هاش خیلی سنگین تر از کفه شادی و خوشیش بوده.ادمای زیادی هم دیدی که خیلی هاشون دیگه وبلاگ نمینویسن و چند تا دوست جوون جوونی که میدونم واسه توام خیلی عزیزن.درسته که دو سالته اما همیشه تو تصمیم گیری هام و فکر کردنام اگه نبودی شاید...امسال نخواستم مثل پارسال واست جشن مفصل بگیرم و دوستامو یا یهتر بگم دوستاتو دعوت کنم.فقط خواستم یه یاداوری کوچولو بکنم به خودم که دوسال پیش کجا بودم و حالا کجا!امسالم که تولدت همزمان شده و با اولین روز ماه مبارک و اتفاق خیلی خوبیه.کی میدونه شاید تا سال دیگه نباشم که بتونم واست جشن بگیرم اما همون طور که پارسال بهت قول دادم بازم قول میدم که تا وقتی نفسی میاد و میره نذارم تبدیل به وبخاک!بشی.بازم تولدت مبارک

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 0:32 توسط | |