سرفه های ادم دل شکسته صدای خرده شیشه میدهد!!!!!!!
گاهی خداوند برکتی را پس میگیرد تا در درک بهتر ان به شخص کمک کند.خداوند میداند یک روح را تا چه سطحی میتواند بیازماید و هرگز از ان سطح فراتر نمیرود. در چنین مواقعی هرگز نمیگوییم:(خداوند مرا ترک کرده)اگر خدا ازمون دشواری را بر ما تحمیل کند همواره الطاف کافی نیز نصیب ما می کند حتی شاید بیشتر از کافی تا با این ازمون روبرو شویم.هنگامی که خود را دور از حضور خداوند میابیم باید ار خود بپرسیم:ایا میفهمم چگونه باید از ان چه خداوند بر سر راهم قرار داده استفاده کنم؟ مرد به یاد اورد که یک بار هنگامی که در جنگلی راه میرفت عنکبوتی را سر راهش دید و راهش را کج کرد تا ان را له نکند. فرشته لبخند زد و تار عنکبوت از اسمان فرود امد تا مرد بتواند از راه ان به بهشت صعود کند.گروهی از محکومان دیگر نیز از تار عنکبوت استفاده میکنند و شروع میکنند به بالا رفتن از ان.اما مرد از ترس پاره شدن تار به سوی ان ها برمیگردد و ان هارا هل میدهد.در همین لحظه تار پاره میشود و مرد بار دیگر به دوزخ باز میگردد. صدای فرشته را میشنود که:افسوس.خودخواهی ات تنها کار نیکی را که انجام داده بودی به پلیدی تبدیل کرد. این چند وقت اخیر که گذشت اتفاقات بس مبارک و خجسته ای در درونمان افتاد که باعث شد تازه بعد از ۱۹ و اندی سال نفس کشیدن تازه بفهمیم دنیا دست کی هست!هرچند دیر ولی مهم اینه که اون اتفاقه بالاخره افتاد.هرچند که قبلا ها یکم فیلسوف میزدم ولی حالا درجه فیلسوفیتمون بسی سیر صعودی یافته است!من ادم مغروریم و همیشه سعی کردم غرورمو حفظ کنم.اما فقط۱بار دست و دلم لرزید و کاری که نباید میشد شد.چرا همه فکر میکنن غرور چیز بدیه؟مخصوصا واسه یه دختر غرور خیلی لازمه که تا به هرکی رسید دست و پاش شل نشه!البته خودم قبول دارم غرور تا یه حدیش خوبه و در مواردی.دو سال پیش که تازه ۱۷سالم شده بود و نمیفهمیدم اصلا چی به چی هست تا به خودم بیام دیدم یه پا عاشق شدم و از دست رفتم!البته الان میفهمم که اون احساس بچه گونه عشق نبود فقط وابستگی شدید بود که با بچه بازی قاطی شده بود.و این غفلت باعث شد تا یه شکست عشقی الکی الکی بره تو پروندمون.با خودم عهد کردم که دیگه دلم نلرزه و نلرزید.خوشحالم خیلی خیلی زیاد.این چند وقت پیشم فقط در حد اشنایی چند روز با یکی صحبت کردم.بس که گیر بود.اخه میدونین من به یه چی معتقدم و اون اینه که هر کاری بکنی سرت میاد و فکر کردم من که این همه سخت میگیرم و غرور بقیه رو میشکونم خوب یکیم بالاخره غرورمو میشکونه و حاضر شدم باهاش حرف بزنم.خداییش موقعیت کاری و مالیشم خوب بود ولی خوب قسمت نبود و در دام عشق نیز نیافتادیم.خدا رو شکر.هر روز این تصمیم که چند وقت گرفتمو با خودم تکرار میکنم که هیچ وقت هیچ وقت با کسی دوست نشم و غرورمو نشکنمو به هیچ کس اجازه ندم وارد زندگیم بشه مگه از راه رسمیش چون خودم فکر میکنم که ارزش خودم و همه دخترای دیگه بالاتر از این حرفاس که همش به خاطر قرار گذاشتن یا حرف زدن با کسی که دوسش دارن پنهون کاری کنن و دروغ بگن.اگه هم قرار بود طعم عشق و این قرارای پنهونی و ساعت ها حرف زدن رو حس کنم که همون دو سال پیش هرچند اونم به مدت ۳.۴ ماه ولی خوب حس کردم.به هیچ کس اجازه نخواهم داد این جوری وارد زندگیم بشه و خوشحالم از این تصمیم. البته اگرم کسی بود به پدرم اول خواهم گفت و بعد یه مدت باهاش میگردیم تا ببینیم بهم میخوریم یا نه.اخه بابام یه اعتقادات جالبی داره.میگه اگه میخوای با کسی دوست باشم باش فقط من باید خبر داشته باشم!مثل این که دعاهای شمام کارگر شد و یه اتفاقتی داره رخ میده!دیروزم یه سری ازین اراذلو جمع کردم بردم بیرون دلشونو یه کوچولو بدست اوردم تا کم کم نوبت بقیه برسه.بدبختی اینه که شونصد تا دوست جوون جونی دارم که هرکدومم یه کامیون توقع دارن.ولی خوب عاشق همشونم و این دوستیای دخترونرو با هیچ چی عوض نمیکنم.خیلی هم بیشتر خوش میگذره.قبول ندارین؟ بازم عیدتون مبارک پینوشت:نظرتون راجع به این قالب چیه؟خودمو کشتم تا یه قالب روشن پیدا کردم.چیه این همه پرشده قالب های سیاه ماتم زده !ادم وحشت میکنه نگاشون کنه.یعنی ملت انقدر غصه دارن!چی میگی!!!!!!!!!!!!۴تا قالب شاد درست کنین بابا دلمون پوسید.اگه نظرات مخالف زیاد باشه عوضش میکنم.
مارکوس گارسیا راهب سیسترسیان می گفت:
نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت
0:24 توسط | |
مرد پلیدی در استانه مرگ کنار دروازه دوزخ به فرشته ای برخورد.فرشته گفت:فقط کافی است در زندگی ات یک کار خوب انجام داده باشی و همان یاری ات میکند.خوب فکر کن
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت
13:51 توسط | |
از دیشب تو شوکم.۳تا از دوستای یکی از دوستام تو تصادف فوت کردند .۳تا جوون۳تا زندگی۳دنیا امید و ارزو فقط تو یه لحظه...۳ تا جوون که جمع سن هر ۳تاشون به زور ۶۰سال میشد.فرصت با هم بودن ادما خیلی کمه.خیلی کمتر از اونی که حتی بخواییم فکرشو بکنیم...کمتر از اون که بخواد به کینه و غم و غصه خوردن و دشمنی با این و اون بگذره.شاید مرگ دیگران یک کم ما رو به خودمون بیاره..برای ارامش روحشون یه فاتحه بخونین.
نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت
11:24 توسط | |
بعثت دردانه خلقت محمد مصطفی(ص) مبارک
نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت
19:45 توسط | |
چرا این جوری شدم؟یه مدت که اصلا نمی اومدم اینجا.یه مدتم که دو دقیقه می اومدم یه شعری عکسی میذاشتم و میرفتم.حرفام همین جوری مونده تو دلم میترسم منفجر شم.هزار بار این صفحه لعنتی رو باز کردم و باز بستم.کل زندگیم قاطی پاتی شده.از۲۴ساعت ۲۵ساعتشو میخوابم!صبح که تا۱۰خوابم دوباره۲میخوابم تا۵.بعد اونم یا پای تلویزیونم یا با گوشیم ور میرم یا زبان میخونم.بعدشم باز ول میگردم تا۱.۲نصفه شب!یه چند روز البته تا۴بیدار میموندم.اصلا برنامه درست حسابی ندارم.همه هم از دستم شاکی.من نمیدونم چرا همه از من توقع دارن!من که این همه پای بیرون رفتن بودم حالا نشستم تو خونه و همه شاکین چرا نمیای بیرون و ما رو ول کردی و از این حرفا.خونه فامیلم نمیرم مامان اینا شاکین که فقط چسبیدی به دوستات!اخه من چه غلطی بکنم این وسط؟خیر سرم میخواستم برم واسه گواهینامه اقدام کنم که اونم فعلا سمبل کردم نرفتم.فعلا که هر طرفمو نگا میکنم پرشده از کتاب زبانای جورواجور.از اینام دیگهخسته شدم.این تابستون چرا تموم نمیشه؟از اینکه دارم وقتمو تلف میکنم و به هیچیمم نمیرسم حسابی از دست خودم شاکیم.قبلا روزی چند ساعت پای اینه بودم الان به زور موهامو شونه میکن.کلا سیستمم قاطی شده.تو این هاگیر واگیرم دوباره داشتیم عاشق میشدیم که جلوی خودمون گرفتیم و نذاشتیم کاربه جاهای باریک بکشه!از دیروز تصمیم گرفتم ادم شم به این زندگی لعنتی نظم بدم یه ذره.اون موقع که ما قاط زده بودیم همه میگفتن بیا بیرونو بریم فلان جا.حالا که ما میخواییم ادم شیم اینا واسه ما کلاس میذارن!تقصیر خودمه که دوستامو پررو کردم.فکر میکنن همش باید در خدمت اونا باشم.سر اون قضیه که گفتم داشتم عاشق میشدم دو روز اومدم ببینم این طرف کیه.چیکارس یه کم کمتر به اینا زنگ زدم.نمیدونین چی کردن!دیگه مارو تحویل نمیگیری و نو که اومد به بازارو...انقد حرف الکی زدن که ما هم بیخیال شدیم رفت.تقصیر خودمه وبس.من که ادم پرتوقعی نیستم نمیدونم چرا هرکی به ن میرسه فقط از من توقع داره؟مردم از دست این دوستیای خاله خرسی!امرو دخمل خوبی شدم دارم کارامو از رو برنامه انجام میدم دعا کنین ادم شم دل این ادمای پرتوقع دوروبرمو هم بتونم بدست بیارم
نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت
12:1 توسط | |
جغدی روی كنگرههای قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا میكرد. رفتن و رد پای آن را. و آدمهایی را میدید كه به سنگ و ستون، به در و دیوار دل میبندند. جغد اما میدانست كه سنگها ترك میخورند، ستونها فرو میریزند، درها میشكنند و دیوارها خراب میشوند. او بارها و بارها تاجهای شكسته، غرورهای تكه پاره شده را لابهلای خاكروبههای قصر دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداریاش میخواند؛ و فكر میكرد شاید پردههای ضخیم دل آدمها، با این آواز كمی بلرزد. روزی كبوتری از آن حوالی رد میشد، آواز جغد را كه شنید، گفت: بهتر است سكوت كنی و آواز نخوانی. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگینشان میكنی. دوستت ندارند. میگویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری. قلب جغد پیرشكست و دیگر آواز نخواند. سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگرههای خاكی من! پس چرا دیگر آواز نمیخوانی؟ دل آسمانم گرفته است. جغد گفت: خدایا! آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند. خدا گفت: آوازهای تو بوی دل كندن میدهد و آدمها عاشق دل بستناند. دل بستن به هر چیز كوچك و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشهای! و آن كه میبیند و میاندیشد، به هیچ چیز دل نمیبندد؛ دل نبستن سختترین و قشنگترین كار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان كه آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ. جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگرههای دنیا میخواند. و آن كس كه میفهمد، میداند آواز او پیغام خداست كه میگوید: آن چه نپاید، دلبستگی را نشاید.
نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت
0:24 توسط | |

