سرفه های ادم دل شکسته صدای خرده شیشه میدهد!!!!!!!
سلام........سلام........سلام احوال دوست جوونا چطوره؟یه وقت پیش من نیاینا!اگه من به کسی سر نزنم که شما اصلا نمیاین ببینین من مردم یا زنده!باشه..به هم میرسیم.اصلا بی خیالش بریم سر اصل موضوع.انقدر حرف نگفته دارم که نمیدونم کدومشو بگم.....اووووم.اهان بذارین از دعوامون واستون بگم یادتون هست که ازگروه 3نفرمون واستون گفتم.من و فاطی و زهرا.چند وقت پیش سر کلاس امار بودیم.جناب صفر هم تو کلاس ما هستند!اون روز حل تمرین داشتیم.کلاس خلوت بود.استاد اسم یه پسره رو صدا کرد.پسره ارومیه ولی خیلی تو کلاس تیکه میاندازه.گفت استاد بلد نیستم .زهرا برگشت بهش گفت جوای سوالا اخر کتاب هستا.میتونین برین از رو بنویسین!اونم بلند شد رفت.ولی پای تخته سوتی دادو استاد فهمید و ضایعش کرد.اون اومد نشست.ما داشتیم از خنده میترکیدیم.زهرا دوباره برگشت بهش گفت تقصیر خودتونه تمیز کار نکردین دیگه..من یکی داشتم منفجر میشدم.اگه قیافه بیچاره رو میدیدین...اون روز تا اخر ساعت به اون بیچاره خندیدیم.خیلی از دستمون عصبانی شده بود.فکر میکرد زهرا عمدا میخواسته ضایعش کنه در حالی که اون واقعا میخواست راهنماییی کنه.از اون روز به بعد سر کلاسای مختلف به زهرا تیکه میانداخت.اخه زهرا عادتشه سر کلاس خیلی از استاد سوال میپرسه.هر وقت یه چی میگفت اونم یه تیکه میانداخت ولی زهرا جواب نمیداد.تا این که یه روز یکی از بچه ها اومد گفت که سر کلاس شیمی الی این یارو ادای زهرا رو دراورده!زهرا داشت منفجر میشد.از اون به بعد دیگه تو تیکه انداختن کم نمیاورد و از این جا بود که جنگ شروع شد.هفته گذشته باز کلاس حل تمرین داشتیم.نوبت زهرا شد.رفت پای تخته.اون یه چی پروند.بعدش من رفتم باز یه چی گفت.من جواب ندادم.تا این که استاد عصبانی شد و بهش گفت بیا پای تخته.گفت من نمیام.اصلا درسو نفهمیدم و ازین حرفا.استاد گفت چند نفر نفهمیدن.اون و دوستش دستشونو بالا کردن.اون گفت استاد 50درصد بچه ها نمیفهمن شما چی میگین!زهرا گفت از کی تا حالا دو نفر 50درصد حساب میشن؟مردم چقدر خوشونو تحویل میگیرن!اونم کم نیاورد که.یکی ان میگفت یکی اون میگفت.هرچی استاد میخواست جو را اروم کنه نمیشد.اخرش ما زهرا رو اروم کردیم و کلاس تموم شد.بعد کلاس اون فورا فرار کرد اما دوستش موندو جنگ ادامه پیدا کرد.افتضاحی شده بودا.همه دانشگاه فهمیدن.خلاصه الکی الکی شدیم قلدر دانشگاه.از اون روز به بعد پسرای دیگه حساب کار سشون اومده.دیگه کسی دور و برمون نمی پلکه.ولی خدا رو شکر که صفر سر همه این کلاسا غایب بود وگرنه افتضاح میشد.شنبه باز امار داریم.خدا فقط به دادمون برسه.البته حال این یارو گرفته شد.سر کلاس یه استاد دیگه باز مزه پرونی کرد.استاد زبان من معمولا اخر کلاس یکیو میبره پای تخته و بچه ها ازش سوال میپرسن.اون روز اون یه چیزی پروند بعد استاد بهش گفت سوال بپرس اون گفت سوالی ندارم.استادم حرصش دراومد.گفت چطور بلدی مزه بپرونی اما بلد نیستی سوال بپرسی.کری؟کوری؟لالی؟اون هیچی نمیگفت.استادگفت اگه همین دخترو بیرون کلاس میدیدی امار کاملشو در میاوردی اما الان لال شدی؟خلاصه حسابی حالشو جا اورد.اونم فقط سرشو انداخته بود پایین.بعد کلاسم فورا رفت.ما که خیلی خوشحال شدیم.خدا حقشوگذاشت کف دستش تا این باشه دیگه ازین غلطا نکنه. اتفاقات عجیب و غریب تو این خراب شده کم نمی افته.یکی دیگه از اتفاقت نادر که من تا به حال اینجوریشو دگه نبودم این بود که دو تا به اصطلاح دانشجو تو راهروی دانشکده به مدت چند دقیقه همدیگرو بغل کنند و ...... قضیه ازین قرار بود که هقته پیش تئوری کامپیوتر داشتیم.کلاسمون عوض شد و رفتیم تو یکی از اتاقایی که تو یکی از راهروهای تقریبا خلوته.ابته چند تا کلاسم اون جا هست و زیادم خلوت نیست.در اتاقه باز بود.من نمیتونستم بیرونو ببینم ولی دیدم یه دفعه بچه ها شروع کردند پچ پچ کردن.پرسیدم قضیه چیه که گفتن یه پسره با یه دختره چادری!تا راهرو همدیگرو بغل کردند و لب و .....یه10دقیقه ای اونجابودند.من همین جوری خشک شده بودم.اخه مثلا اون خراب شده دانشکده اس.جای اون غلطا نیست که!مایه شرمه که بگم من اونجا دارم درس می خونم.ادم باید به یه چیزایی پا بند باشه یا نه؟بحث من قضیه بغل و این حرفا نیست من میگم دانشگاه جای این کارا نیست.هر جایی حرمت خاص خودشو داره.هر چی کمتر بگم بهتره. امیدوارم بقیه دانشکده ها این جوری نباشه.خوب دیگه خیلی حرف زدم تا بعد با علی احوال دوست جوونا چطوره؟اخه من چی به شما بگم؟ چرا الکی الکی نگران این دختره خل و چل شدین اخه؟وقتی هستم و از خودم مینویسم میگین بچه چقدر تو الکی خوشی؟وقتی عشقولانه مینویسم میاین میگین فروغی چی شدی؟دوباره عاشق شدی؟چیزی نشده بود که بابا جان !یه مدت خواستم واسه تنوع خاطره و ازین حرفا ننویسم.برم تو موده لاو و این جور برنامه ها واسه تنوع.همین!حالام که میبینم این قدر مشتاقین تا پت و مت بازیای منو بخونین دوباره میریم سر خونه اولمون.خوب دیگه چه خبرا؟خوش میگذره؟تو این مدت که نمینوشتم انقدر اتفاقات زیاد و عجیب و غریب و خنده دار افتاده که نمیدونم کدومشو بگم .جاتون خالی.......خیلی تازگیا بهم خوش میگذره.......الکی الکی از ۲۴ ساعت شبانه روز۲۵ساعتشو دارم میخندم.همیشه میگن بعد خنده گریه اس.خدا به دادم برسه! اخه میدونین چیه.یه مدت تو موده دپرس و دل بریده از دنیا و این حرفا بودم ولی وقتی که خوب ان مخ فندقی کوشولو رو به کار انداختم دیدم هیچی بهتر از بی خیالی نیست.اصلا خدا اگه فراموش کردن و بی خیال بودن رو به ما نمیداد که ما نمیتونستیم زنده بمونیم!در کل حالم خیلی خوبه.امیدوارم که شمام حالتون به توپی حال من باشه خوب دیگه فعلا بسه..ایشالله بقیه ان اپ باشه واسه فردا شب.الان خیلی لالا دارم .تا فردا یا علی این عکسم گذاشتم چون خیلی دوسش دارم.امیدوارم خوشتون بیاد عشق من بمون باز با من بخون ای ترانه پاک و مهربون من با تو دلخوشم وقتی کنارمی وقتی تو یارمی دارو ندارمی
![]()
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت
1:50 توسط | |
سلام.............سلام..............سلام
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت
0:12 توسط | |
نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت
23:2 توسط | |

