تبليغاتX
هستی من از تو مانده یادگار
هستی من از تو مانده یادگار

سرفه های ادم دل شکسته صدای خرده شیشه میدهد!!!!!!!

 

یک سال دیگه هم گذشتسالی که با رفتنش

کلی خاطره و تجربه به تجربه های قبلیمون اضافه کردوسالی توام با غم ها و شادی ها.نمیدونم سال۸۶ برای شما چه جوری گذشت؟من که اصلا سال خوبی نداشتم.بدشانسی و اتفاقات خیلی ناگوار خانوادگی فرصت لذت بردن از لحظه های ناب این سالو ازم گرفت.ولی حسابی پخته ترم کرد.امسال هم گذشت و ما یک سال بزرگتر شدیم.امیدوارم همه دوستای گلم روزای خوبی رو گذروده باشند و سال خیلی خوب و پربرکتی هم در انتظارشون باشه.تو این سال دوستیامونم محکم تر و صمیمی تر شد.ان شالله که خدا این با هم بودنو هیچ وقت از ما نگیره.خیلی خیلی خوشحالم که یک ساله دیگه با این وبلاگ بودم و دغدغه هامو توش ثبت کردم.لحظه های خیلی خیلی خوب و شادی رو برای همتون ارزو میکنم.امیدوارم ارزوهای هممون براورده به خیر بشه.فقط یادتون باشه که با اومدن بهار خودتون و دلاتونم باید بهاری بشه ها!سبز باشید

تا بعد

یا علی

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 0:8 توسط | |
سلام..........سلام.......سلام

وفات حضرت محمد(ص) و شهادت دو دردانه عزیزشون امام رضا و امام حسن مجتبی رو به همه تسلیت میگم.امیدوارم که تو این روزای عزیز به لطف این بزرگواران گناهانمون بخشیده بشه و شامل لطف ویژه خداوند بزرگ بشیم

نمیخوام تو این مدت زیاد اپ کنم چون یه جورایی واسه خودم و شما کسل کننده میشه ولی امروز دیگه واقعا حوصلم سر رفته بود.بس که خونه نبودم وقتی میام خونه نمیدونم چیکار باید بکنم!!!!!!!!!!

گفتم دوباره از برف وبارون بگم دیدم همتون تو کامنت دلتون واسه بارون تنگ شده بود و دلتون تنگیده بود منم نخواستم بگم که یه روز کامل از وقتی چشامو باز کردم تا ساعت ۲شب یه سره بارون اومد و من و دوستم اهنگ امشب در سر شوری دارم و گذاشته بودیم و زیر بارون قدم میزدیم و نفس میکشیدیمو و کلی حال میکردیم.(مثله اینکه گفتم..نه!باشه دیگه نمیگم)بذارین یه کم از اون کله پوکا واستون بگم.این قسمت بدرد نگین جوونم میخوره.کلا تو دانشکده ما بچه های علوم دامی به خاطر قدمت رشتشون خیلی کله گنده تشریف دارن.خوشگل میخوای علوم دامی.زشت میخوای علوم دامی.لاط میخوا علوم دامی.خرخون میخوای علوم دامی.همه کاره میخوای علوم دامی.خلاصه همه جای دانشگاه ادم دارن و واسه خودشون دم و دستگاهی دارن.و کسی حتی حراست هم رو حرفشون حرف نمیاره.چند وقته این ۱و ۲(ارش و یعسوب)به اتفاق بقیه اراذل علوم دامی یه کارای بامزه ای رو شروع کردند که به چند نمونه اش اشاره میکنم

دو هفته پیش دم تابوت:

ما بالای تابوت بودیم  .دانشگاه خلوت بود.چون همه سرکلاس بودن.ما و اونا کلاس نداشتیم.اونا یه۱۰نفری میشدن.طبقه پایین بودن.یه دفعه دیدیم همه دور هم جمع شدن بعد یه دفعه همه فرار کردن.یکی چشم گذاشته بود و میشمرد.بله درست حدس زدید داشتن گرگم به هوا بازی میکردن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!میدونم تعجب کردین حالا ادامشو گوش بدین.تو کل راهرو میدوین و بازی میکردن و هیچ کسم حرفی نزد

دو روز بعد باز دم تابوت

ما سالن مطالع بودیم.اونا کنار سالن بودن.وقتی اونا با همن معمولا خیلی سر وصدا دارن.یه دفعه ساکت شدن.ما فکر کردیم رفتند بیرون اومیدیم بیرون دیدیم اقایون رفتن گوشه سالن و دارن کلاغ پر بازی میکنن.یه دفعه میگفتن کلاغ.....پر(اونم با صداهای کلفتشون)فکر کنین ما دیگه مرده بودیم از خنده

هفته پیش بازم دم تابوت

همه جمع بودن .ان دفعه یک وسط وایساده بود بقیه دورش.اون وسطیه میگفت ۱.۲.۳اونوقت بقیه باصدای بلند یه صدایی شبیه صدای گاودرمیاوردن.خداییش خیلی صدای باحالی بودما مرده بودیم از خنده

دوشنبه هفته گذشته تو محوطه

اقایون مشغول زو بازی کردن بودن.تو رو خدا دانشکده رو حال میکنین؟علم و دانش از سر و روش میره بالا.همه مشغول فعالیت علمی هستند.

بله..اینم نمونه هایی از فعالیت بچه های محترم علوم دامی.تا اینا هستند ما نیاز به دلقک نداریم.کلی میخندیم از دستشون.معلوم نیست اینا وقت میکنن یه سرم برن سر کلاس یا نه.خدا خودش هدایتشون کنه

پی نوشت:دوستای گلم ازتون میخوام واسه میلادمن دعا کنین.یه گرفتاری چند وقته براش پیش اومده که اعصاب هردومونو ریخته به هم.خواهش میکنم واسش دعا کنین

نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 18:9 توسط | |
سلام

نمدونم چرا اصلا دلم نمیخواد چیزی بنوسم.چیزی یادم نمیاد.نمیدونم.....

چند روزه که حالم یه جوراییه.دو سه روز بود که هوای زنجان بارونی بود.منم که عاشق بارون.اصلا دلم نمیخواست بند بیاد.انقدر زیر بارون موندم که اخر زمستونی سرما خوردم فجیع.کاش اینجا هم بارون میومد.دوست دارم انقدر زیر بارون بمونم و داد بزنم  و بچرخم که سبک بشم.اروم بشم.قدم زدن و گریه کردن زیر بارونودوست دارم چون هیچکس نمیفهمه تو داری گریه میکنی.آّه......................................

بیخیالش.اگه بخوام اینجوری ادامه بدم این پستم خیلی ابکی میشه!!!

چه خبرا؟خوش میگذره بدون من؟دلتون بسوزه من از دیروز که اومدم  تا ۱۶فروردین خونه هستم.خیلی خوشحالم که برگشتم.خیلیییییییییییییییییییییییییییییی.ولی از یه طرفم خیلی دلم واسه اونجا میتنگه.ادم نمیشم که!در هر صورت دلتنگ میشم حد وسطتم ندارم.باهمتونم قهرم.بی معرفتا یه حالی از من میپرسین.نمیگین وسط این همه جنایت که تو زنجان اتفاق میافته من مردم یا زنده؟خیلی نامردین!

تو این دو هفته ای که کلی قتل و جنایت اتفاق افتاد اونجا.دوهفته پیش که یه سرقت مسلحانه اتفاق افتاد که اقایون دزدم خیلی مجهز بودنو مثل فیلما نارنجک به کمرشون بسته بودنو و ضدگلوله تنشون کرده بودن ولی بعد کلی مکافات دستگیر شدنو و چند تا شونم مردند.چند تا از مردم عادی هم مردند که یکیشون از بچه های دانشگاه خودمون بود.چند روز پیشم یک دختر دانشجو به دست دوست پسرش کشته شد.پریروزم که یکی از پسرای دانشکده خودمون خودکشی کرد.میبینین چقدر ماجرا داشتیم توا ین خراب شده!شانس اوردم بلایی سر خودمون نیومد!البته خودم میدونم بادمجون بم افت نداره ولی کار دیگه یه وقت دیدین اه یکی گرفت و بی فروغ شدینا!

بگذریم.بحث رو عوض کنم که اپ امروز ازین مرگ و شیون و گریه در اد.هفته پیش دو روز تمام برف اومد.تعجب نکنین.هوای زنجان عاشقه.این چیزا ازش بعید نیست!ما هم یه گروه ۶نفری شدیم و رفتیم کوه.جاتون خالی انقدر خوش گذشت که نگو.فکر کنین تا زانو تو برف بودیم ولی تا بالای قله رفتیم.همه اون وسطا وایساده بودن ولی فقط ما ۶ تا دختر تا اون بالا رفتیم.البته ۳تا پسر دیگه قبل ما رفته بودن بالا و زودتر از ماهم برگشتن.انقدر اتفاقای بامزه افتاد که نگو.وسطای قله بودیم.یه جا نشستیم واسه ناهار.همین که وسایلارو داشتیم میذاشتیم زمین یک از ساک دستیا که توش نون و وسایل دیگه بود از دست یکی از بچه ها افتاد و سر خورد و نامردی نکرد تا اون پایین رفت.ما همینجوری مونده بودیم فقط داد میزدیم نرو.واسا لامصب!یه دفعه یک نفر که پایین تر از ما بود شروع کرد دویدن و سرخوردن به پایین.من گفتم یعنی داره میره مشمای ما رو بگیره؟.بچه ها گفتن مگه دیوونس؟ولی در کمال ناباوری ما مردی کرد و اون همه راه رفت و مشما رو گرفت و اورد بالا.ما هم مثل ماست فقط وایساده بودیم سرجامون.یه مقدار که اومد بالا بچه ها دیدن خیلی ضایع اس یک کم رفتن پایین تا بگیرنش.بیچاره اون همه راه اومد بالا.یک کمک حرصش گفته بود برگشت گفت یک کم هم به خودتون زحمت میدادین بد نبودا!ولی واقعا دستش درد نکنه.من که اصلا فکر نمیکردیم دیگه از کسی مردونگی ببینم.خلاصه که کلی خوش گذشت.کلی هم برف بازی کردیم.تو برف دراز کشیدیم.لیز خوردیم و کلی هم خندیدیم.بس که باد سرد میومد اخرش پوست هممون سوخت و سیاه شده و خیس خیس برگشتیم خوابگاه.ولی یه خاطره خیلی شیرین برامون موند.خیلی اتفاقای دیگه هم افتاد ولی نمیگم تا دلتون بیشتر ازین نسوزه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خوب دیگه حرفی نمونده.حالا باید بیام و به دوست جوونا سر بزنم

تا بعد

یا علی

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 21:13 توسط | |