تبليغاتX
هستی من از تو مانده یادگار
هستی من از تو مانده یادگار

سرفه های ادم دل شکسته صدای خرده شیشه میدهد!!!!!!!

سلام...سلام...سلام

احوال دوست جوونا چطوره؟من هنوز نرفته برگشتم

میپرسین چرا؟صبر داشته باشین میگم خدمتتون.وقتی داشتم میرفتم تصمیم نداشتم این هفته بیام ولی به دلیل کنکور ارشد که تو دانشکده ما برگزار میشه بروبچز دانشکده کشاورزی از امروز که سه شنبه باشه تا شنبه تعطیل هستند .ولی فکر نکنین من از این تعطیلی خوشحالما.نه خیر.اصلا وابدا.من تازه کلی هم غصه خوردم !!!(اره جوون خودم)

اما بریم سراغ اصل مطلب.واییییییییی اگه بدونین چه سوتیایی دارم میدم!!!!!!!!!اون ترم فاطی و زهرا خیلی سوتی میدادن و من اسمشونو گذاشته بودم خاله سوتی اما خبر نداشتم که این ترم خودم میخوام مامان سوتی بشم.حالا میخوام چند تا از سوتیا رو بنویسم تا به عمق فاجعه پی ببرین

۱:(۲هفته پیش سر کلاس اکولوژی)جلسه اول اکولوژی بود.همین که وارد کلاس شدیم دیدیم جناب صفر و دارو دسته اش تو کلاس تشریف دارن.یکیشون فقط تو کلاس مابود و بقیه مهمون اومده بودن. وسطای کلاس هم همش با استاده کل کل میکرد.وایی اگه بدونین چه صدای وحشتناکی داره!قیافش بد نیستا ولی صداش غیر قابل تحمله!بعد نیم ساعت صفر بلند شد بره بیرون .ازاونجایی که ما تو کلاس بودیم و داشتیم نگاش میکردیم هول شد و به جای این که در و به بیرون هول بده در و سمت خودش کشید و با سر رفت تو در.منو میگی داشتم منفجر میشدم اما خودمو نگه داشتم.بعد کلاس سوار سرویس که شدیم بس که شلوغ بود دخترا و پسرا تقریبا با هم قاطی شده بودن.تو همون گیر و دار من شروع کردم صدای صفرو در اوردن و بعدشم صحنه خوردن به درشو عملی داشتم واسه بچه ها اجرا میکرده که ییهو چشتون روز بد نبینه سرمو که برگردوندم دیدم دوتا از دوستاش پشتم وایسادن و بد جور دارن نگام میکنند.از اون روز به بعد صفر هروقت منو میبینه یک نگاهی میکنه که .................

۲:هفته پیش که داشتیم میومدیم خونه دو تا پسر روبرمون بودن.اونی که روبروی زهرا بود بس که کف سالن لیز بود همش پاش میخورد به پای زهرا و همشم میگفت ببخشید.زهرام اون اولا میگفت خواهش میکنم ولی اخرا دیگه جوش اورده بود.تو قطارم که ما همش درمورد مسخره بازی بچه ها و صفر و یک و دو حرف میزدیم.یا دست به ایینه بودیم یا با گوشی ورمیرفتیم.بغلی اون پسره یه پسره دیگه بود.اونی که روبروی زهرا بود از بغلیش پرسید چی میخونی اونم.گفت برق.موقع پیاده شدن قزوین پیاده شد.دیروز از شیمی داشتیم.پشت در وایساده بودیم که یه دفعه همین پسررو که روبرو زهرا نشسته بودو دیدیم.من گفتم زهرا این مال دانشگاه ماسا که یه دفعه یه دسته کلید در اوردو در ازمایشگاهو باز کرد و گفت بچه بفرمایید تو.منو میگی خشک شده بودم.بعله ایشون دانشجوی دکترای شیمی بودن که از قضا استاد از شیمی هم محسوب میشدن.در تمام مدتی که داشت حرف میزد ما داشتیم از خجالت میمردیم.اونم هروقت نگامون میکرد خندش میگرفت.شانسو میبینین تو رو خدا!دیگه ازین به بعد باید تو قطار نقاب بزنیم تا شناخته نشیم!

بسه دیگه به اندازه کافی ابرو ریزی کردم.بقیه سوتیا قابل نوشتن نیست.خودتون دیگه عمق فاجعه رو حدس بزنین.کلی کار تو این چند روزه سرم ریخته.الانم دارم از کمر درد و چشم درد میمیرم.کم

کم برم بخوابم.فعلا تا شنبه هستم.یعنی هستیم!اخه امروز تو قطار کل بچه های کشاورزی جمع بودن.همه با هم اومدیم با همم برمیگردیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پی نوشت ۱:همچنان رابطم با میلاد مثل چندروز قبله و هنوز با هم صحبت نکردیم

سفارشی:خدای مهربونم به خاطر همه چیز ممنون.این روزا همه چیز همون طوره که من میخوام.درسته که تنهام ولی............به خاطر ارامشی که دارم ممنونتم.خیلی میخوامت

نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 23:47 توسط | |
سلام

احوال دوست جوون های گلم چطوره ؟چه خبرا؟ولنتاینتون مبارک

میدونم الان سر همه کلی شلوغه.همه تو فکر کادو و فردا و ....

اما من امسال تنهام.تنهای تنها.همون طور که گفته بودم قرار نیست که من و میلاد مثل سابق با هم با شیم.زیاد هم با هم در ارتباط نیستیم. از اون دفعه پیش که من داشتم میرفتم تا دیشب ایران نیود و اصلا هیچ ارتباطی با هم نداشتیم و این یعنی این که من هیچ خبر تازه ای ندارم بنویسم.و چون رابطه ما مثل قبل نیست پس ولنتاینی هم در کار نیست و دیداری هم قرار نیست اتفاق بیافته.چون که خیلی سرش شلوغه و وقت نداره این همه راه تا قزوین بیاد.ولی کاش میتونستم دوباره ببینمش.درست یکساله که ندیدمش.اخرین بار ولنتاین پارسال دیدمش و هفته بعدش رفت المان تا حالا.بهش گفتم فردا بیا.گفت تو که میدونی دیشب برگشتم.کلی هم کار ریخته رو سرم.باشه یه فرصت مناسب.منم یه کوچولو ناراحت شدم ولی خوب چیزی نمیتونستم بگم.همه اتفاقات این مدت نبودنم همین بود.نمیخواستم اپ کنم ولی خوب گفتم بیام یه کم درد و دل کنم واستون دلم وا شه.نگران من نباشید.من همچنان حساب شده دارم پیش میرم.مطمئن باشین دیگه ازون فروغ عاشق پیشه دیوونه هیچ خبری نیست

مواظب خودتون باشین.ولنتاین به همتون خوش بگذره.

دوستتون دارم

پی نوشت:ساینای عزیزم یه سر به محدثه جوون بزن.خیلی نگرانته.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 0:5 توسط | |
سلام

به به...چشمم روشن.بابا ساینا خانوم گل شما کجا اینجا کجا؟راه گم کردی؟دیروز که کامنتتو دیدم تعداد چشمام هویجوری به نرخ تصاعدی داشت زیاد میشد!کجایی تو؟دلم برات یه ذره شده.خیلی خوشحالم کردی که اومدی.

خوب  بریم سر اصل موضوع.والله در جواب ساینای خوشگل خودم باید بگم که حق با توئه.همچین دوستی واسه ما دخترا بی معنیه ولی شاید باورت نشه اما اگه اون همین امروز بیاد با دوست دخترش جلوم بشینه اصلا ناراحت نمیشم.حتی خودمو اماده کردم واسه روزی که شاید بیامو خبر ازدواجشو بنویسم!میدونی بعضی ادما مثل قطارهای شهربازین.از بودن باهاشون

لذت میبری ولی با اونها به هیچ مقصدی نمیرسی!شاید میلاد هم همین جوری باشه.چیزی که مهمه اینه که نمیخوام دوباره وابسته اش بشم.میگن مشکلی که ادما رو نکشه حتما قویشون میکنه.این اتفاقیم که واسه من افتاد منو نکشت ولی خیلی قویتر و پخته ترم کرده.میدونین چند شب پیش بهش چی گفتم؟حرف از کارش شد.بهش گفتم تا کی سر کاری و کی وقتت ازاد میشه تا صحبت کنیم؟گفت تا بیام خونه و شام بخورم و کارامو بکنم۱۱میشه.از اون ورم۹میرم سر کار(همون طور که قبلا گفتم اونو داداشش یه شرکت تجهیزات دندون پزشکی دارند)بهش گفتم این جوری که نمیشه.خسته و کوفته میرسی اگه بخوای تا نصفه شبم با من حرف بزنی که نمیشه.من بهت زنگ و اس ام اس نمیزنم.تو خودت هروقت حوصله و وقت داشتی خبرم کن.از اون موقع هم اس ام اس ندادم.از این کارم هدف دیگه ای هم داشتم.میخواستم هر وقت دلش واسم تنگ شد بیاد سراغم.نمیخواستم بعد یه مدت این رابطه واسش خسته کننده بشه.من کاملا حساب شده دارم پیش میرم.خیالمم راحته که اشتباه نمیکنم.ولی از یه چیز واقعا خوشحالم و اونم اینه که هیچ وقت نه تو این وبلاگ و نه تو اون یکی ازش بد نگفتم.حتی ازش متنفرم نتونستم بشم.همیشه ارزو می کردم خوشبخت باشه.و حالا که دوباره برگشته وجدانم راحته که چیزی نگفتم که بخوام شرمنده باشم.راستی روزای اخره که من این جاما!جمعه دارم میرم.از شرم خلاص میشین

پی نوشت:ببینین چقدر جمله های گهربار از خودم در وکردم!حالا هی بیاین بگین دختره خل و چله!قدرمو نمیدونین که!افلاطونو میذارم تو یه جیبم.ارسطو رو تو اون یکی

جمعه                                           ۱۲/۱۱/۸۶

خوب دیگه من کم کم دارم میرم .چهار شنبه به امید خدا برمیگردم.دوستای گلم خیلی به دعاتون نیاز دارم.خیلی برام دعا کنین.مواظب خودتون باشین

یا علی

نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 13:2 توسط | |
سلام

قربون دوست جوونای خودم برم که این قدر به فکر من هستند ولی فکر کنم نتونستم منظورمو کامل بگم.میدونین منظورم از خواهر و برادری چی بود؟فکر کنم این مسئله رو باید کاملا توضیح بدم براتون.

مشکل بزرگ میلاد اینه که زیادی صادقه.اون قبل رفتنش ۱۰۰درصد مطمئن بود که میاد خواستگاریم و ما به هم میرسم ولی خوب وقتی برگشت چون همه چیزشو از دست داده بود دیگه این اطمینانو نداشت و برای همینم نمیخواست الکی منو دنبال خودش بکشونه.الانم اگه میبگه خواهر و برادری منظورش اینه که درسته ما با هم هستیم ولی فعلا نمیتونه هیچ قولی بهم بده.فعلا یه مدت باشیم تا ببینه اوضاعش درست میشه یا نه.اون وقتی برگشت بدجور شوکه بود.اون خیلی مغرور بود و وقتی رفت مطمئن بود که با مدرک دکترا برمیگرده ولی بعد مشکلاتی که براش پیش اومد و برگشت افسردگی شدیدی گرفته بود.نسبت به همه شکاک شده بود و فکر میکردم ما مسخرش میکنیم و دیگه قبولش نداریم.برای همین همش از همه فرار میکرد و. میخواست تنها باشه.حتی یه مدت هم تنها زندگی کرد.اون ۴ماهه که برگشته.یکی از دلایلی که اونو عوض کرد بیماری مادرش بود.اون خیلی خیلی مامانشو دوست داره.چون پدر نداره و اون تنها کسیه که داره .برای همینم بیماری مادرش و عملی که داشت و بعدشم جدایی از من باعث شد یه تلنگر بهش بخوره و حسابی داغونش کنه تا به خودش بیاد و دوباره خودشو بسازه. اون دفعه هم تقصر خودم بود.همش اصرار داشتم پیشش باشم در حالی که اون نیاز به تنهایی داشت.واقعا تو این چند روز با تمام وجود حس کردم که دوباره شده همون میلاد قبلی.اون ادمیه که خیلی به حرفی که میزنه پایبنده.وقتی میگه گذشته ها تموم شده.یعنی واقعا تموم شده. اون وقتی برگشت به خودش قول داد بود تا با خودش کنار نیموده نیاد سراغم ولی من رفتم سراغش و با لج ولج بازی خواستم ثابت کنم عاشقشم و بعدشم که ترکش کردم.اون  حالا تونسته با خودش کنار بیاد و خودشم برگشته و اومده سراغم.  این اتفاق همش برامون تجربه شده و حسابی پختمون کرده. من دیگه زود نمیشکنم.اون دقیقا همون ادم بی خیال خوش خنده سابقه.دیشب انقدر چرت و پرت گفت که من فقط دلمو گرفته بودم از شدت خنده.یادتونه گفتم اون باید مرد میشد اما تنهایی؟واقعا احساس میکنم مرد شده.میدونم به نظر شما من دارم احساسی عمل میکنم ولی واقعا این طوری نیست.به خدا این طوری نیست.شما قبول ندارین که منم ع وض شدم.بزرگ شدم اطمینان کنین.مطمئنم که این دفعه راهو دارم درست میرم.رابطمون اون جور نیست که همش با هم باشیم.اون شبا تا دیروقت سر کاره.فقط بعضی شبا با همیم.نمیدونم تونستم ابهاما رو برطرف کنم یا نه.بازم ممنونم که تنهام نذاشتین و همیشه کنارمین.خیلی دوستتون دارم

دوستای گلم لطفا اگه پیام خصوصی میذارین تو کامنت بعدیش بگین چون من متوجه نمیشم و بعد چند روز با هجوم پیامای خصوصی رو برو میشم شرمندتون میشم

نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 10:56 توسط | |
سلام....سلام........سلام

هنوز باورم نمیشه.هنوز تو شوکم که خوابم یا بیدار.یه اتفاق خیلی خیلی عجیب افتاده.منتظرتون نمیذارم.پس خوب گوش کنید

دیروز سایت دانشگاه قاطی کرده بود و نمیتونسم نمره هامو ببینم.میخواستم از فاطمه بپرسم ببینم اون تونسته ببینه یا نه ولی گوشیش خاموش بود.هیچ کسم خونشون نبود.اون چند روز پیش گفته بود که ایرانسل گرفته ولی من هنوز شمارشو نداشتم.فکر کردم حتمااون سیمکارتشو انداخته که گوشیش خاموشه.از عصر همش داشتم بهش زنگ و اس ام اس میزدم که یه دفعه ساعت۱۹:۲۹ برام اس ام اس اومد .فکر میکنین کی بود؟(برای اینکه کاملا در جریان قرار بگیرین همه اس ام اسای رد و بدل شه رو مینویسم)

اون:سلام خوبی؟

من:فاطی تویی؟(حالا من همیشه هروقت یه شماره ناشناس زنگ میزنه همیشه میگم شما؟ولی این دفعه نمیدونم چرا این جوری جواب دادم)

اون:ای کلک از کجا فهمیدی منم؟

من:مثل اینکه منو دست کم گرفتی.۱۰۰۰بار بهت زنگ و اس ام اس دادم.معلوم هست کجایی؟خونه هم که نیستی

اون:ابجی شرمندم.شوهر و بچه ها نمیذارن زنگ بزنم.هاهاها. چه میکنی با درسا؟از دوست پسرات چه خبر؟

من:

من:یا من اشتباه کردم یا تو خل شدی

اون:من خل شدم فروغ

( شک کردم فاطی باشه زنگ زدم جواب نداد)

اون:نمیتونم حرف بزنم

اون:چه خبرا؟

من:

من:به اندازه کافی اعصابمو خورد کردی بسه دیگه.موقعیت داشتی زنگ بزن کارت دارم

اون:چرا فروغ؟

اون:از اون دوست سرت که اسمش میلاد بود چه خبر؟

من:

من:چقدر میخوایی مزخرف بگی؟گفتم اعصابم خورده.اکی؟

من بعد چند دقیقه:شماره مهدوی نیارو بده(بهش حسابی شک کرده بودم)

من دوباره:چرا جواب نمیدی؟شمارشو بده

اون:حالت خوبه؟

من:نه

اون:چرا؟

من:لطفا شمارشو بده همین

(جواب نداد)

من:فکر نمیکنم تو فاطمه باشی

اون:هرجور دوست داری فکر کن .حالا من یا فامه ام یا کسی که همه جیکو پیکتو میدونه

من:

من:ببین من امشب بدجور قاطی کردم.بعدشم تو خودت چرا این جور حرف میزنی؟یعنی چی بادرسا  چه طوری؟چه خبر از بی اف ها!من بی اف دارم مگه؟

اون:پرسیدم دیگه!نداری؟چرا خالی میبندی؟خودم چند بار دیدمت نزدیک دانشگاه

من:اعصابمو داری خوردی میکنی دیگه ها!تو که همیشه با منی پس کی منو دیدی؟خودتو سیا کن

من:

اون:خیلی مارمولکی ابجی فروغ

من:نمیخوای بگی کی هستی؟بعدشم فاطی هیچ وقت به من نمیگه ابجی.اگه تو اونی بگو بهم چی میگه

اون: ابجی فروغ......

من:هاهاها اشتباهه

اون:چی؟

من:ابجی فروغ.هدفت از این کارا چیه؟

من:تو کی هستی؟

اون:میلاد

من:

من:دروغ میگی

اون:چه جوری ثابت کنم؟

اون:سوال بپرس تا بگم

من:تو امکان نداره اون باش .اون منو دوست نداره.خوب بگو ببینم اون واسم چی خریده؟

اون:دو تا عروسک موش.دوستت داره ولی خواهرانه(اشتباه گفت دو تا خرگوش خریده بود!)

 من:تکیه کلاممون چی بود؟

او:areeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeee.mareeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeee

من:چرا برگشتی؟

اون:فکر کردم شاید به یه داداش نیاز داشته باشی

من:تو حالت خوب نیست.میلادی که منو ترک کردی این جوری نبود.یه دفعه مهربون شدی؟

اون:به خودم قول داده بودم نرم نت.ولی رفتم.امروز.نتونستم دووم بیارم.

من:milad-forogh.blogfa.comرفتی؟

اون:کلوب رفتم

من:اون وبلاگو ساختم تا حرفای نگفتمو توش بگم.وقت کردی یه سر بزن تا بفهمی چطور میشه یه دخترو تا یه قدمی مرگ برد.مردم و زنده شدم

من:تو دوست دختر داری؟

اون:اگه داشتم که ا ام اس نمیدادم.من خواهرمو میخوام(اخه ما اون اولا که رابطه شروع شده بود قرار بود فقط مثل دو تا خوهر و برادر باشیم.دل بسته نشیم ولی..)

من:باید صداتو بشنوم

اون:بشنو

(یک کم صحبت کردیم.گفت خط اصلیش قطعه.گفت فعلا ایرانه.گفتم دلم برات تنگ شده بود.گفتم اگه منم دلم تنگ میشد و زنگ مزدم جوابمو میدادی؟گفت اره میدادم.بعد گفت من با خواهر برادری مشکلی ندارم.میخوام داداشت باشم. گفت خوب فکراتو بکن خیلی حرف زدیم.ایرانسل لعنتی اصلا خط نمی داد.دوباه اس ام اس بازی شروع شد)

ساعت۱۲:۴۵شب

من:اگه خواهرت باشم میای دیدنم؟

اون:اره میام

من:قول میدی داداش مهربونی باشی و دعوا و لج و لج بازی رو بذاری کنار؟

اون:قول میدم مهربون باشم

من:دلم خیلی برای این صدا تنگ شده بود.درست مثل صدای قبل رفتنت.ولی صدای بعد از برگشتت...

من:حال مامانت خوب شد؟

اون:اره.بهتره

اون:فروغ جان به خدا شارژ گوشیم داره تموم میشه.بعدا اس ام اس بازی کنیم؟فردا حرف میزنیم.باشه؟

من:مال منم همین طوریه.شبت قشنگ.یا علی

هم چنین.بوس اشتی.شبت به خیر

این کل ما جرا بود تا حالا.نمیدونین چقدر عوض شده بود .چه قدر مهربون شده بود.در حالی که دوماه پیش اصلا باهام حرف نمیزد و ساعت۱۱به بعد دیگه اصلا جواب نمیداد ولی دیشب تا ساعت ۱به خاطرم بیدار مونده بود.نمیدونم چی بگم ولی شاید بخوایی بگین نباید درخواستشو قبول کنم ولی من و اون خیلی عوض شدیم.واقعا من اون ادم دل نازک احساساتی نیستم.اونم نیست.من همیشه با شنیدن صداش گریم می گرفت ولی دیشب  اصلا اون طوری نبودم.خیلی معقول و منطقی بودم.شاید اگه دوماه پیش ازم میخواست خواهرش باشم امکان نداشت قبول کنم چون خیلی وابسته اش بودم ولی حالا که این حسو ندارم خیلی بهترم میتونم با این مسئله کنار بیام.اون عوض شده.منم عوض شدم.میخوام باهاش باشم باهاش دردو دل کنم.ازش مشورت بگیرم.دلم میخواد حامیم باشه.پشتم باشه.مطمئنم دیگه وابسته و دل بستش نمیشم.خودمو خیلی خوب میشناسم.تو تمام این مدت سر قسمم موندم نرفتم سراغش ولی حالا که خودش برگشته......

دوستای گلم ازتون میخوام نظرتونو راجع به این مساله بگین.شما منو خوب میشناسین و من برای نظراتتون اهمیت زیادی قائلم

تا بعد

یا علی

 

 

نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 18:57 توسط | |
سلام

این پستو میخوام غیر مستقیم واسه یه دوست خیلی خیلی خوب بنویسم که خیلی هم نگرانشم.امروز تمام فکرم مشغولش بود.فکر کردن به اون باعث شد تا به خیلی مسائل دیگه فکر کنم.امروز در کل روز بافکری بود برام! یه پا فیلسوف شدم برای خودم!میدونین داشتم به چی فکر می کردم؟به این که درسته یه ادم فقط واسه خودش زندگی کنه؟حرفا و کارای دیگران چقدر باید تو زندگی ادم تاثیر داشته باشه؟اصلا باید به حرفشون گوش داد یا نه؟ما ادما واسه کی زنده هستیم؟واسه خودمون یا دیگران؟مگه نه این که ما به این دنیا اومدیم تا به بالاترین درجه از رشد و کمال برسیم؟مگه نه این که باید تلاش کنیم تا همه کارا و اهدافمون باعث تعالی روح و جسممون بشه نه پسرفتمون؟پس چرا بعضی از ما ادما همه تلاشمونو می کنیم تا با خودخواهی خودمون هم زندگی خودمون و هم زندگیه یکی دیگه رو نابود کنیم؟چه اصراری برای جایی که جای ما نیست؟مثلا با لج بازی و عذاب دادن خودمون و طرف مقابلمون میخواییم ثابت کنیم خیلی عاشقیم!سر قولو قرار مون هستیم!این بدترین کاریه که میشه برای کسی که دوسش داریم میتونیم بکنیم.من از همون موقع که میلاد وارد زندگیم شد همه تلاشم و هدفم این بود که این رابطه بهمون کمک کنه تا شخصیت هردومون ارتقا پیدا کنه.دوست داشتم با هم مراحل رشد و تعالی رو طی کنیم.اولش خوب پیش میرفتیم اما خوب نشد .قسمت نبود که با هم بمونیم.اوایل نمیخواستم باور کنم که ما دیگه هیچ حرف و هیچ نقطه مشترکی با هم نداریم.ما دیگه دلیلی واسه با هم بودن نداشتیم اما من اصرار داشتم بمونم چون به قول خودم نمیخواستم تو هجوم این همه مشکل تنهاش بذارم.نمیخواستم غصه بخوره.میخواستم هرجور شده وفاداریمو بهش ثابت کنم.اما یه روز به خودم اومدم و دیدم نه تنها نتونستم کمکش کنم بلکه باعث رنجش هم هستم. اون باید مرد میشد اما تنهایی.بدون من.باعث رنج خودمم هستم.دیگه از اون غرور خبری نبود.من میخواستم متعالی بشم اما دیدم هیچ چیز برام باقی نمونده.نمیخواستم باور کنم.حرف هیچ کسو قبول نداشتم.خیلیا باهام حرف زدند.تا این که یه روز به خودم اومدم.چند روز با خودم خلوت کردم و تصمیم اخرو گرفتم.تصمیم داشتم حساب شده پیش برم و همه حرفامو بهش بگم و تموم کنم ولی تو یه شب که عصبانی بودم به شکل خنده داری به این رابطه پایان دادم ولی نکته مهمش این بود که بالاخره تموم شد!اوایل خیلی عذاب می کشیدم.همتون خوب میدونین چقدر سختی کشیدم ولی حالا خوبم.خوب خوب.درسته که بعضی وقتا قاطی می کنم ولی باز تونستم طاقت بیارم.دقیقا دو ماه و ۲۰ روزه که حتی صداشم نشنیدم اون کسی مثل من که حتی دو روزم نمیتونست دوریه عشقشو تحمل کنه ولی حالا ایمان دارم که با این کار به هردومون کمک کردم..بر خلاف اون چیزی که فکر میکردم خیلی هم سخت نبود.حالا دوباره خودمو غرورمو ساختم.دوباره همونی شدم که ارزوشو داشتم.عزیز دلم میدونم سخته من خودم همه این راه ها رو رفتم.اگه فکر میکنی دیگه تو قلبش جایی نداری ازش دل بکن.من و همه دوستای دیگه ات کنارتیم.نمیذاریم تنها بمونی.این طوری برای هر دوتون بهتره.سعی نکن با لج بازیات اصرار کنی عاشقی چون این راهش نیست عزیز دلم.این پستو نوشتم چون خیلی دوستت دارم و نمیخوام تا اون جایی پیش بری که یه وقت به خودت بیای و ببینی هیچ چیزی برات باقی نمونده.خودتو گول نزن.نگو من با بقیه فرق دارم چون نداری مشکل تو هم مثل بقیه مشکلای دنیاس.حل میشه اگه خودت بخوایی.همیشه برات دعا میکنم که درست ترین تصمیم را بگیری

پی نوشت!:انقذه خوشم میاد تو این چند تا پست با رنگ قرمز نوشتم که الانم الکی خواستم اخر مطلبو قرمز کنم.یه وقت بهم نگین دختره دیوونه شده ها!!!

پی نوشت۲:دلم واسه اون شکلکایی که قبلا میذاشتم یه ذره شده.امیدوارم پست بعدی جوری باشه که پر شکلکش کنم

 

نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 23:27 توسط | |
سلام

هیچ دلیلی واسه اومدن به این جا نداشتم.احساس می کنم دوباره این افسردگی لعنتی داره میاد سراغم.نمی دونم چرا!ولی فکر میکنم از اومدن زیاد به نت و دیدن پروفایلش تو سایته کلوپ باشه.اخه من هر روز چندین بار اون جا سر میزنم.پیاماشو میخونم.زل میزنم به عکسش.شایدم به خاطر وبیه که واسش ساختم.همه پستارو بارها خوندم.بعضی وقتا با خوندنشون میترسم!احساس می کنم خیلی بد بختم.یعنی دارم دیوونه میشم؟چند وقته که تو زندگی اجتماعیم و در برخورد با اطرافیان شدم همون فروغ قبلی.خیلی اروم و منطقی.بیشتر وقتا هم میگم و میخندم ولی وقتی میرم توی اون وب انگار همه بدبختیام دوباره اوار میشن رو سرم.انگار یکی بهم میگه نگاه کن این تویی.بیچاره چرا خودتو گول میزنی!تو هیچ چی نیستی...هیچ چی.هیچ کسم دوستت نداره.باور نداری؟میگی همه اینا دروغه؟مگه تو نبودی که این حرفا رو نوشتی؟فروغ واقعی این بدبختیه که خوشی بهش نیومده نه اونی که تو داری نشون میدی.نمیدونم.................واقعا نمیدونم..............دارم دیوونه میشم.یعنی اون وبو حذف کنم.من خوبم خیلی خوب.مطمئنم که حالم خوبه و دیگه با خودم مشکلی ندارم .من دوباره خودمو و غرورمو ساختم اما فقط وقتی این طوری میشم که میرم اون جا.دلم نمیخواد برم ولی از طرفی باید حرفامو بنویسم.کمکم کنید.من دیگه نمیدونم چیکار باید بکنم.کاش میشد برم زنجان.اون جا خیلی روحیه ام خوبه.اصلا تنها نیستم که الکی بخوام با فکرای بی خود خودمو اذیت کنم اما این جا........من نمیخوام دوباره افسرده بشم.به خدا نمیخوام.اما.....نگرانم نشید.خوب میشم.تازگیا به چند تا وبلاگ که اونام مثل خودم نامردی دیدن سر زدم.فکر میکنم اثر اونام باشه.به حمایتتون احتیاج دارم.ارومم کنید

دو ساعت بعد نوشت:نگران نباشین بادمجون بم افت نداره!حالم خوبه.به لطف یه دوست گل که همیشه هوامو داره.خیلی میخوامت خانومی

نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 23:2 توسط | |