سرفه های ادم دل شکسته صدای خرده شیشه میدهد!!!!!!!
من برگشتم.بالاخره امتحانا تموم شد و ما از ترم صفری بودن خارج گشته به مقام بزرگ سال صفری بودن نایل شدیم که کسب این افتخار بزرگ را به خودمان بسی تبریک میگوییم!!!!!!!!!ولی وایی به روزی که نتایج رو تو سایت اعلام کنند.یکی دو تا از امتحانا رو گند زدم.اولیش که همون طور که از قبل هم مشخص بود ریاضی بود که افتضاح دادم و چشم به لطف استاد دارم چون شنیدم به تمیزی نمره میده ولی امتحان دوم که حسابی در طول ترم خونده بودمش و حتی تو فرجه و دو روزی هم که وقت واسش گذاشته بودن و کل جزوه ۱۲۰ صفحه ایشو حفظ بودم زمین شناسی بود که استاد نامردی کرد و خارج جزوه سوال داد.خودش سر جلسه گفت فکر نکنم بیشتر از ۵ و ۶ بگیرید!البته این درس ما رو دو تا استاد ارائه میدادن.هر دو تا هم تازه اومدن دانشگاه ما.یکی ۳۲.۳۳ سالشه و اون یکی هم۲۵.۲۶ سال.اون جوونه عین جزوه اش سوال داه بود.اما خدا نگذره از این استاد دلاور!دیروز رفتیم پیش استاد سراب چی.داشت برگه صحیح میکرد.گفتیم استاد برگه های ما رو هم صحیح کنید.خدا رو شکر از برگه اون نمره خخوب گرفتم ولی بارمش کمه و بیشتر بارما ماله دلاوره.انقد این استاد جیگره که نگو.یه ذره پاچه خواریشو کردیم تا شاید وساطتتتمونو بکنه پیشه دلاور.این استاد دلاور ما بس که بدجنسه به بچه های ترم ۶جوری سوال داده بود که فقط۳نفر درسشو پاس کردن چه برسه به ما!تو رو خدا دعا کنید واسم.اما یه ماجرای عجیب تعریف کنم واستون از ترک بودن هوای زنجان!اون روز که داشتم میرفتم. قزوین انقدر برف اومده بود گفتم حتما تو زنجان تو برف مدفون میشم اما همین که رسیدم دیدم اصلا اون جا برف نیومده!تو این مدت هم همه جای ایران برف اومد بجز زنجان.همه شهرهای استان زنجان برف اومد بجز خود خراب شده اش.البته هو وحشتناک سر بود.اگه برف میومد که این قدر سرد نمیشد.یه روز که به ۳۰درجه زیر صفر رسید.اصلا نمیشد بیرون رفت.دست و پامون یخ میبست انگار که تو برف داریم راه میریم.دیشب که برفای قزوینو دیدم انقدر ذوق کردم.هوای این جا خیلی بهتره.اونجا مثل سیبری می مونه.یه خبر جدید هم از اراذل و اوباشمون دارم(همون یعسوب و دوستان)یه گند بزرگ بالا اوردند که تازه خبر دارشدیم.یه کاری کردند که تو کل دانشگاه تابلو شدند .البته ما از اول امتحانا فقط یکی دو بار دیدیمشون ولی با کاری که کردند دیگه لیاقت کل کل کردند هم ندارند و ما هم بی خیالشون شدیم.خیلی اشغال تشریف دارند این اقایون نا محترم! حرف دیگری نمونده.امیدوارم که هموتنو امحاناتونو خوب بدین.تو این شبا و روزای عزیز واسه منم دعا کنین یا علی پی نوشت:برای هیچکس عزیز نمیدونم چرا این اتفاق افتاد.اشنایی من و تو از اول از طریق وبلاگ بود.تو تمام رازهای منو میدونستی پس چرا فکر کردی منظورم از این که کسی وارد حریم خصوصیم بوده تو بودی.تو متنو کامل نخوندی.من گفتم پسوردم تو کامپیوتر طرف سیو بوده پس از این جا باید میفهمیدی با تو نبودم.بعدشم من که میدونم تو طراح سایتی و هرچی نباشه بیشتر از من از اینترنت سردرمیاری پس بازم منظورم با تو نبوده.خودمم برات اف گذاشتم و ادرس جدیدو واست گذاشتم.حالا من دلتو شکستم یا تو؟اصلا برام مهم نیست سر میزنی یا نه چون دوستیتو کاملا نشون دادی.و نشون دادی واقعا بچه ای.من این جور دوست نمیخوام.خیلی ناراحت شدم از دستتت.تو که چندین ماهه از همه اسرار من با خبری پس چطور مزاحممی؟واقعا قاطی کردی.باشه عزیزم دیگه پیشم نیا ولی بای اینا رو میگفتم تا چیزی تو دلم نمونه.من وجدانم اسوده اس .خیلی دلمو شکوندی که گفتی هربلایی سرم اومده حقم بوده.اره حقم بود چون میلادم یکی بود مثل تو!کاش یک کم فکر میکردی بعد این حرفا رو مینوشتی.ولی بازم اشکال نداره.م نامردی زیاد دیدم تو هم روش.دیگه برام مهم نیست سلام خوچگلای نانازی خودم این دومین اپیه که تو این وب میکنم.اصلا به این جا عادت نکردم.هر چند که همه چیش همون قبلیه ولی...ارشیوهای قبلی اون وبلاگو هم پاک کردم.به غیر دوتای اخر تا کسایی که هنوز متوجه نشدند خونه ام عوض شده با خبر بشند.دلمم نیومد کامل حذفش کنم.گفتم برم زنجان وقتی برگشتم حذفش کنم.ای بچه فوضول پررو اگه بدونی چه قدر دوست دارم حالتو بگیرم.خوب شد که مطالبمو نخوندی وگرنه اون موقع دیگه بهت رحم نمی کردم!!!!!!!! راستی این جا برف اومده.چند روزه که داره برف میاد.تا این قبلی اب نشده اون یکی میاد.انقده میترسم برم بیرون.من عاشق برفم ولی از یخ بندان و سر خوردنش خیلی می ترسم.سر همین قضیه پیارسال اون قدر بد خوردم زمین که پیشونیم قد یه گردو کبود شد.خدا بهم رحم کرد .اگه یکم پایین تر بود کور می شدم!بگذریم مهلت دو هفته ای منم تموم شد و فردا دارم بر میگردم.تو این دو هفته انقدر اتفاق بد و عجیب و غریب افتاد که نذاشت مثل بچه ادم درسمو بخونم.همه درسارو خوندم اما روی ریاضی رو باز نکردم.اولین امتحانمم هست.اخه من از ریاضی متنفرم.لعنت به این ریاضی.اون طورم که شنیدم استاد فقط دو تا سوالو صحیح میکنه.نمیذاره به سه تا برسه.فقط به چشم و ابرو نمره میده.نمیخوام تهمت بزنم ولی از خیلی ها پرسیدم.برای همین مشکلم و استرسم دو چندان شده.تو رو خدا واسم دعا کنید. امیدوارم وقتی برمیگردم اتفاق بدی نیافتاده باشه.از زنجانم خبر رسیده که وحشتناک برف اومده.خدا رحم کنه.اون دفعه که فینگیل برف اومده بود این پسرا با گوله برف خفه مون کردن چه برسه به حالا.تصورش بکنید درست همون روز که برف اومد من مسموم شده بودم فجیع!روز بعدش مجبوری رفتم دانشگاه.حالا من نمیتونم راه برم اینا دنبال هم میدون و گوله برف پرت می کنند.بیچاره پسرای فنی که اومدن دانشکده ما.اخه پسرای ما با اونا دشمن خونین.اخه پسرای فنی میان سمت دخترای کشاورزی چون فکر میکنن دخترای فنی بس که درس خوندن مخشون تاب داره(قصد توهین ندارما فقط نقل قول کردم)پسرای ما هم چون دخترای فنی محل نمیدند هر وقت تو دانشکده خودمون اونا رو ببینند میریزن سرشون.اون ۲۰ نفری ریختند سر یکی از پسرای فنی و داد میزدند دشمن...دشمن و برف میریختند تو کاپشنش!انقدر دلم سوخت واسه بیچاره.بدبختی اینه که محوطه دانشکده ما جای صد تا پارکه بس که دار و درخت داره.دانشکده های دیگه هم که پهلو همند و تازه ساز تر اصلا محوطه ندارند.اونام میان دانشکده ما برف بازی! خوب دیگه خیلی حرف زدم.برم که خیلی کار سرم ریخته کوشولوهای خودم مواظب خودتون باشین. یا علی خیلی خوشحالم که بالاخره تموم شد.دو روزه که این بلاگفا قاطی کرده بودو نمیشد هیچ کاری کرد.من تمام ارشیو یک و سال و نیم پیش تا حالا رو دونه دونه کپی کردم تو قسمت مطالب جدید و تاریخ همشونم دونه دونه نوشتم.حالا یه وب دارم درست مثل قبلی.ارشیو همونه.قالب و قسمت پیوندها و خلاصه همه چیز درست همون قبلیه فقط کامنتا رو نمیشد منتقل کرد.حیف باشه.بازدیدهای ۱۶۰۰ تایی کجا و بازدید ۴۰ تایی این وبلاگ کجا.من کلی با اون کامنتا خاطره داشتم.یه چند روز صبر میکنم و بعد اون قبلی رو حذفش میکنم.دوستای گلم شمام این لینک جدید رو جای اون بذارین و اونو فراموش کنین.هر چند که اسم اون وبو خیلی دوست دارم ولی سع میکنم به این عادت کنم .انقدر خسته شدم که همه دستام درد میکنه.نمیدونم ۶۰ تا پست بود.۷؟ تا بود؟هر چند تا که بود پیرمو در اورد.ولی با دیدن دونه دونه اپای قبلی کلی تجدید خاطره کردم.کار این بچه فضول یه حسن داشت حداقل!!!!!!!!شما هنوزم میتونید ارشیو قبلی رو ببینین فقط بدون کامنت! من دارم از خستگی میمیرم تا بعد یا علی تو این چند روز اتفاقاتی افتاده که هنوزم نتونستم باور کنم اینا از تحمل من خارجه اخه تو که ظرفیتشو نداشتی چرا اصرار میکردی؟ مولای دلم نمیدونم اگه اون یا علی گفتنا نبود الان......... نمیدونم اگه عنایت شما نبود و شما دوستمون نداشتید ماباید چیکار میکردیم؟ این قضیه داشت خیلی خیلی بد تموم میشد واییییییییی اگه گول خورده بودم اگه گول خورده بودیم............. ما دخترا چقدر ساده ایم؟ خدایا شکرت نمیدونم چطور باید شکر نعمتاتو جا بیارم عیدغدیر بر همه عاشقان مولا علی مبارک فقط میخواستم فراموشش کنم............ گفتم........ شاید این طوری.............. اگه بی خیال باشم........... اگه مثل بقیه باشم.................. خوب میشم.اما.......... فروغ دختر بدی شده........... پس حالا که بد شده باید تنبیه بشه........ غصه بخوره..... اگه بشم همون فروغ افسرده در حال دیوونه شدن خوبه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ راضی میشین؟ پس بشینینو تماشا کنین! عیدتون مبارک.یلدا مبارک.امیدوارم که دیشب حسابی به همه خوش گذشته باشه.به من که اصلا خوش نگذشت.اخر شبم که دو ساعت داشتم تایپ میکردم و همشم پرید و حسابی حالم گرفته شد. یکی از بچه ها تو کامنتا گفته بود مواظب گربه ها باش خبر نداشت چه بلایی قراره سرم بیاد. تا بعد یا علی 

حالا بریم سر اصل مطلب
دانشکده ما بزرگترین دانشکده دانشگاهه و مثل جنگل میمونه.بقیه دانشکده ها کنار همند و باید با سرویس رفت.سلف و خوابگاه پسرا هم کنار دانشکده ماست.توی خوابگاه هم پر گربه اس.اونم چه گربه هایی!شنبه داشتیم میرفتیم سلف دیدیم یه پسره یک گربه رو گرفته بغلش داره میره دانشکده
.چون چیز عادی بود دقت نکردیم.از سلف برگشیم و سر کلاس ریاضی بودیم که دیدیم از بیرون یه صداهایی میاد.کلاس پرپر بود و ما تو ردیف پسرا بودیم.کلاس ما دو تا در داره و ما هم کنار در دوم نشسته بودیم.یه دفعه در باز شد و یه دست اومد تو و یه گربه رو انداخت جلوی پای من و در و بست.منو میگی داشتم سکته میکردم
.همه بلند شدن و جیغ و داد و ما بدو گربه بدو تا این که یکی بلند شد و گرفتش و از پنجره انداختش بیرون.پسره رو که نشد پیدا کنیم ولی میگفتن کارش همینه.خوب ترم تموم شد وگرنه معلوم نبود چه بلایی سرم میومد.این از این ماجرا ولی یه ماجرای دیگه رو میخوام بنویسم چون میدونم بعدا حتما واسم خاطه میشه و دوست دارم ثبتش کنم.مربوط به اون ۳نفر.بگم..............نگم..........نه نمیگم.........چی؟......کنجکاو شدین؟..........اووووووم...خوب بابا میگم.پس خوب گوش بدین چون خیلی خیلی طولانیه.میخوام از اشناییمون با اونا تا الان واستون بگم.یادتونه گفتم ما ۳تا دوستیم که همه جا باهمیم؟یکی از ما اسمش فاطمه اس.اون از همون روزای اول از یکی از پسرای ترم۳زراعت به اسم مرتضی خوشش اومده بود.ما هم فکر میکردیم اونم از فاطی خوشش میاد.اخه همیشه میومد پشت کلاس ما و همشم زل میزد به فاطی.چند وقت گذشت.یه روز دیدیم مرتضی اصلا تو دانشکده نیست.چند روز این ماجرا تکرار شد.دوستاش بودن ولی خودش نبود.حتی تو کلاسا.
زود میومد و زودم میرفت
.دوستاش هر وقت فاطی رو میدیدن پوز خند میزدن
.ما فکر میکردیم اون خودشو قایم کرده تا عکس العمل فاطی رو ببینه.یکی از دوستاش اسمش یعسوبه و اون یکی هم ارش.من اصلا به قیافشون نگاه نکرده بودم.یه روز تو ایستگاه منتظر سرویس بودیم که اون یکی دوستم زهرا گفت فروغ یعسوب پشتته برگرد نگاش کن.منم تابلو تابلو برگشتم و زل زدم تو چشاش.اونم زل زد تا سوار شدیم.اون روبروی ما نشسته بود.یه دفعه زهرا گفت بیا باهاش کل بندازیم
.هر کاری اون میکرد اینم میکرد.دستشو گذاشت زیر چونش.گردنشو کج کرد صاف نشست.خلاصه هرکاری کرد زهرا هم تکرار کرد
تا خندشون گرفت و بعدشم از سرویس پیاده شدیم و اون روز دیگه ندیدیمش.در مورد این یعسوب ما شنیده بودیم که خیلی سنگین و بد اخلاقه و به هیچ دختری محل نمیده.
از اون روز به بعد هر وقت میدیدیمش نا خوداگاه میخندیدیم
.اونم همین طور.اونم پسری که به دخترا نگاهم نمیکرد.این ماجرای خنده هم چنان ادامه داشت.فاطی هم از قایم موشک بازی خسته شده بود و بی خیل مرتضی شد.حالا یعسوب شده بود نقل محفل ما.چند وقت بود که همش تو بوفه میدیدیمشون.میدونستن ما کی میریم بوفه.اون جام فقط نگاه میکردن و ما هم خندمون میگرفت.تا این که یه روز یعسوبو با دو تا دختر ترم چهار خاک دیدیم.از اون روز بهش چپ چپ نگاه میکردیم
.ولی چون دخترا ازش بزرگترن فکر نمیکنم که رابطه ای با هم داشته باشن.گذشت تا روزی که برقا رفت.بعد از ظهرش ما و اونا کلاس نداشتیم تا ساعت۵.طبقه اول دانشکده یه گل خونه اس که چون شبیه تابوته ما بهش میگیم تابت.یعسوبو و ارش و دوستاشون لبه تابوت بودن.ما هم چون هوا سرد بود نمیشد بریم تو محوطه و پیش اونام نمیشد وایساد رفتیم طبقه بالا کنار نرده ها وایسادیم.قشنگ میتونستیم ببینیمشون.تا این که دو تا از بچه ها اومدن و ما رو از پایین دیدن و دست تکون دادن.اونام ما رو دیدن و تابلو شدیم.بچه ها اومدن بالا.یکی از پسرام که مثل بچه مدرسه ایاس اومد بالا و همه اومدن پیش ما.پسره به دوستم بهار گفت که بیا این گل کنار نرده رو از غلاب اویزون کن.ونم رفت بالای نرده واساد و مشغول شد
.خدا بهش رحم کرد وگرنه کف سالن پهن بود.اونام از پایین دیدن و شروع کردن مسخره بازی که صفری بیا پایین.صفری و خودکشی و این حرفا.با هزار بدبختی اوردیمش پاین و مثل بچه ادم رفتیم تو کلاس.یعسوب و ارش داشتن از خنده منفجر میشدن
.بعدشم که برق رفت و ماجرای رقصیدن ارش که واستون گفته بودم.چون زیاد از اونا حرف میزدیم و اسمشونم تابلو بود تصمیم گرفتیم واسه هر کدوم یه عدد انتخاب کنیم و با اون صداشون کنیم.مرتضی شد صفر.یعسوب(یک) و ارش(دو).از روز ی که تو کلاس گربه انداختن یعنی دو هفته پیش همش سایه به سایه دنبالمون میومدن.یه هفته گذشت .هفته پیش ما تو قطار بودیم و داشتیم میومدیم خونه.من و زهرا بودیم و فاطی مونده بود دانشگاه.یه دفعه صفر رو دیدیم.دقیقا ردیف پشت ما بود.همین که ما رو دید نیشش باز شد.تو قطار من داشتم تلفنی به فاطی امار میدادم اونم داشت با گوشیش ور میرفت.اونم داشت امار میداد.چون روز بعدش تو بوفه یک و دو بلند بلند داشتن میگفت که واسه شب یلدا روز چهارشنبه با همون قطار۷:۲۰ میرن خونه.حالا جالب اینه که صفر تهرانیه و یک و دو شمالی و قطار ما هم میره تهران.اون روز رسیدیم قزوین و ما پاده شدیم و صفرم فهمید ما کجایی هستیم.در طول هفته گذشته زیاد با هم ندیدیمشون.از هم جدا بودن.گذشت تا همین چهارشنبه توی دانشگاه که دو با دوستش وایساده بود و وقتی اومدم رد شدم گفت من با قطار ۷:۲۰ میرم.انقدم صداش خوشگل و نازکه که نگو.ما تا عصر کلاس داشتیم.بدو بدو رفتیم خوابگاه و وسایلا رو برداشتیمو رفتیم ایستگاه اما اونا نبودن.قطار اومد و سوار شدیم بازم نیومدن.نا امید شده بودیم.من همین طوری داشتم بیرونو نگاه میکردم که دیدم چند نفر دارن میدون.اصلا حواسم نبود که تابلو میشیم.داد زدم بچه ها یعسوبو و ارش و وحید رضا و محسن اومدن.اما مرتضی نبود.انقدر دویده بودن سرخ سرخ شده بودن.اونا سوار شدن ولی ما رو ندیدن.چند تا از بچه های دیگه هم تو قطار بودن.خبر دادن که اونا تو واگن بچه هان.ما هم رفتیم تا مثلا به اونا سر بزنیم.همین که رفتیم پیششون دیدم از چند ردیف عقب تر یه کله با موی سیخ و دوتا چشم پیداس که داره زیر زیرکی ما رو میپاد.یعسوب بود.ارشم پشتش.حالا خوبه همشون وا رفته بودنا.همیین که ما رو دیدن یه دفعه همشون براق شدن و چشاشون به کار افتاد.بعد چند دقیقه ما برگشتیم و اونام چند بار اومدن ارزجلومون رد شدن تا رسیدیم قزوین و ما پیاده شدیم و اونا و فاطی رفتن تهران.تا تهرانم که فاطی میگفت باز بلند بلند داشتن از قزوین حرف میزدن.این بود ماجرای کل کل ما و اونا که تا حالا در همین حد بوده هنوز حرفی زده نشده.نمیدونم اونا واسه چی رفتن تهران و اصلا قصدشون ازین بازیا چیه.ولی شما حتما تو کامنتاتون حدس بزنید ه اخر این ما جرا چی میشه.راستی یه چیزی رم یادم رفت بگم و اونم اینه که ارش همیشه کاپشنشونو میندازه رو دوشش.زهرا هم هر وقت از جلوش رد میشیم کاپشنشو در میاره درست مثل اون میندازه رو دوشش.مثل لاتا
.انقده میختدیم که دیگه نگو.فعلا دو هفته این جام و سعی میکنم بیشتر بیام.ببخشید چشاتو درد اوردم
سلام
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت
10:56 توسط | |
سلام....سلام...سلام
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت
21:3 توسط | |
سلام
نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت
10:42 توسط | |
مولای دلم
نوشته شده در یکشنبه نهم دی 1386ساعت
10:37 توسط | |
نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت
10:36 توسط | |
سلام............سلام.................سلام
نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت
10:35 توسط | |

