تبليغاتX
هستی من از تو مانده یادگار
هستی من از تو مانده یادگار

سرفه های ادم دل شکسته صدای خرده شیشه میدهد!!!!!!!

سلام

از دیشب که برگشتم کلی فکر کردم چی بنویسم اما هیچ چیزی یادم نیومد.یه مقداری ذهنم مشغوله.اخه یکشنبه امتحان ازمایشگاه گیاه شناسی دارم و هنوز درست و حسابی نخوندم.خیلی نگرانم اخه استادمون یه مقدار لجباز و سختگیره.از هفته دیگه هم به مدت ۲هفته فرجه ها شروع میشه و میام خونه تا مثلا درس بخونم.تو رو خدا دعا کنید امتحانا رو خوب بدم.از اوضاع و احوال خودم اگه بخواین بدونین باید بگم که خوبم.خیلی خوبم.زندگیم مثل قبل اروم ارومه.یه اتفاقایی هم داره میافته که چون فعلا چیزی مشخص نیست نمیخوام بگم تا مطمئن بشم بعد.ولی خبر خوبیه اگه این اتفاق بیافته.دیگه چی بگم؟اهان !بذارین یه اتفاق جالبو واستون بگم.من و دو تا از دوستای دیگرم تو این مدت خیلی با هم جور شدیم.همیشه و همه جا با همیم .حتی تو خوابگاه.تو دانشگاهم یه گروه ۳نفره ایم و همه ما رو همیشه با هم میبینند.همیشه هم بعد کلاسا علاف بوفه ایم.حتی اگه چیزی نخوریم.تو همین رفت و امدا با ۳تا از پسرای ترم ۳ که اتفاقا اون هام همیشه با همن کلکل کردیم.یه ماجرایی داریم که نگو.اشناییمون از اونجا شروع شد که یکی از اینا خیلی خوشگله و مثلا به هیچ دختری پا نمیده.ما فقط میخواستیم ببینیمش که فکر کرد خیلی خوشگله و خودشو لوس کرد.ما هم حالشو جا اوردیم و حالا همیشه میبینیمشونو و اتفاقاتی افتاده که فعلا نمیخوام بگم.ولی یکی از اون اتفاقا این بود که هفته پیش شنبه ساعت۶:۳۰ عصر یه دفعه برقا رفت و کل دانشگاه تاریک شد.دانشگاه ما هم ۵کیلومتری جاده تبریزه.و خیلی خلی بزرگ.مثل یه شهره.استادام دیدند که ا این وضع خطرناک نمیشه تو کلاس موند کلاسارو تعطیل کردند و همه بچه ها ریختند تو محوطه منتظر سرویس.شانس ما هم سرویسا ساعت۷میومدند.ما دخترا همه پیش هم بودیم و اصلا حواسمون نبود اون ها پشتمونند.بچه ها هم تو اون تاریکی شروع کردند رقصیدن ولی فکر نمیکردیم کسی بفهمه.یه دفعه اون ها و دوستاشون جمع شدند و شروع کردند دست زدن و رقصیدن.همین که ما برگشتیم دیدیمشون.داشتند نگاه میکردند عکس العمل ما چیه.ما اصلا فکر نمیکردیم اینا دارند می رقصند.شوکه شده بودیم. داد میزدیم.یه اوضاعی بودا.خلاصه که از اون روز به بعد خیلی بیشتر تابلو شدیم.چهارشنبه هم ما کلاس شیمی داشتیم.دیدیم خیلی دور و بر کلاس ما می پلکن.من  و دوستار کنار پنجره نشسته بودیم.پنجره کلاسم  خیلی ارتفاع داشت.یه دفعه وسط کلاس من سایه یه چیزی رو دیدم و بعدش چشمتون روز بد نبینه دیدم یه گربه گنده اون جاست.من و دوستم شروع کردیم داد و زدن و استاد فهمید و کل کلاس رفت رو هوا.با هزار مصیبت گربه را بیرون کردیم و کلاس دوباره اروم شد ولی ما صدای اون ۳کله پوکو میشنیدیم که هر و هر دارندمیخندند.نامردا گربه رو گذاشته بودند اونجا.از اون روز ما به خونشون تشنه دیم و تصمیم گرفتیم یه نقشه حسابی واسشون بکشیم.دیگه نمیدونم چی بگم.دعا کنید خدا اخر و عاقبتمونو ختم به خیر کنه

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 10:34 توسط | |
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام وایی که دلم چقدر واسه اینجا و دوست جوون های گلم تنگیده بود.دو هفته نیومدم خونه ولی واقعا به یه فرصت احتیاج داشتم تا بتونم با خودم و دلم کنار بیام و از نو شروع کنم.تو این مدت خیلی فکر کردم.سعی کردم واقعیات ها رو درک کنم و باهاشون کنار بیام.البته حرفای دوستای گلم هم بی فایده نبود.چه دوستای وبلاگی و چه دوستایی که تو فضای واقعی دارم.البته باید یه تشکر ویژه ویژه ویژه از نوشی جوووووووووووووووووووووووووووووووووووووون بکنم که اگه اون شب نیود و باهام حرف نمیزد نمیدونستم که ایا الانم این حس خوب را پیدا میکردم با نه.مرسی نوشی جوون.ایشالله عروسیت گلم.ولی یه چیز خیلی واسم عجیبه و اون اینه که واقعا به قول ساینا جوون یه موج منفی جدایی تو وبلاگستان ایجاد شده.هرجا میرم و به هرکی سر میزنم یا رابطشو تموم کرده یا جنگ و دعوا داره با طرفش.اخه واسه چی؟چی شده مگه؟خیلی عجیبه واقعا.ولی امیدوارم که خدا خودش یه نگاه از اون نگاه خوشگلاش به هممون بندازه و خودش کمکمون بکنه.بگذریم... اون روزای اول که از میلاد جدا شده بودم احساس میکردم که زندگی واسم تموم شده.یه موقع هایی خیلی جوش میاوردم.از دوریش داشتم دیوونه میشدم.همش دلم میخواست قسممو بشکونم و بهش زنگ بزنم اما طاقت اوردم.قبول کنین خیلی سخته که یه دفعه از کسی که تمام زندگیت بوده مثل نفست بوده دل بکنی.ولی حالا دیگه یاد گرفتم چه جوری با دلم رفتار کنم.دارم دوباره خودمو پیدا میکنم.خیلی ها تو دانشگاه هستند که منتظرند نخاشونو بگیرم اما من فعلا فقط دوست دارم تنها باشم و خودمو و غرورمو بسازم.سخته.خیلیییییییییییییییییییی ولی من میتونم.مطمئنم که میتونم.تازگیا یاد گرفتم که الکی به زمین و اسمون میخندم.درسته که الکیه ولی واقعا تو روحیم تاثیر داره.کمکم میکنه.خیلی خوشحالم که حالم بهتر شده.امیدوارم که دیگه اون روزای تلخ گذشته تکرار نشه.ولی هنوزم که هنوزه دلم نیومده حتی یه حرف بد تو دلم به میلاد بزنم.امیدوارم هرجا هست و با هرکی هست همیشه خوشحال و خوشبخت باشه.قسمت ما این بوده که به هم نرسم.چار ای نیست .فقط باید قبول کرد و با این قضیه کنار اومد هوووووووووووووووم!دیگه چی بگم؟ هیچی دیگه یادم نمیاد .فقط این که الان۲ساعته که برگشتم خونه.داغون داغونم.تا بعد از ظهرم کلاس داشتم ولی دلم نیومد بیشتراز این از این وبلاگ و از شما ها دور باشم.حالا برم به دوست جون ها سر بزنم و کامنت بزارم و بعدشم لالا کنم. امیدوارم تا جمعه که برمیگردم باز وقت بشه بیام این جا تا بعد یا علی پی نوشت:نمیدونم باز من نبودم چه بلایی سر قالبم اومده.باز مجبور شدم عوضش کنم
نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 10:32 توسط | |