سرفه های ادم دل شکسته صدای خرده شیشه میدهد!!!!!!!
اصلا نمیدونم چی باید بگم ولی سعی میکنم به مخ نداشتم فشار بیارم تا یه چیزایی بنویسم.این طوری خیلی اروم میشم.ممنونم از همه دوستای گلم که سعی میکنند یه جورایی ارومم کنند.اگه بخواین بدونین چه جوریم باید بگم خودمم نمیدونم.فکر میکنم خوب و ارومم.ولی از همین اروم بودنم میترسم.خیلی میترسم اما نمیدونم چرا؟فکر میکنم که دیگه خودمو نمیشناسم.انگار ادم دیگه ای شدم.یه کارایی میکنم که شرمم میشه بگم.خیلی بد شدم.همش دلم میخواد از همه انتقام بگیرم.مدام عصبانی میشم.سر همه داد میزنم.دوستامو از خودم میرنجونم.نمیدونم چرا انقدر اشغال شدم.یعنی همه این مسائل به خاطر جدایی از میلاده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟دارم داغون میشم.احساس میکنم که باید با یه نفر حرف بزنم.با این که همه کنارم هستند و بهم محبت میکنند اما من این محبتا رو نمیخوام دلم میخواد اون باشه.دلم میخواد با اون حرف بزنم.حتی اگه باز با هم دعوامون بشه .چرا این طوری شدم؟دوست دارم سر به تن هیچ پسری نباشه.دارم دیووووووونه میشم.وقتی تو دانشگاه راه میرم و دخترا و پسرا رو میبینم که کنار هم نشستند یا دارن با هم حرف میزنم دلم میخواد خودمو بکشم.نمیدونم این حسی که دارم حسودیه یا چیز دیگه.دست خودم نیست جوش میارم یه دفعه.هر فیلمی میبینم یا هر اهنگی گوش میدم که توش حرف از عشقه یه دفعه اشکام میریزه.نمیتونم خودمو کنترل کنم.بچه ها تو خوابگاه از ترس این که دوباره به هم بریزم اهنگم گوش نمیدند.همش مواظبند تنها نمونم.خیلی دوستای گلی دارم.خیلی خوبن.خدایا شکرت به خاطر این همه نعمت اما... نمیدونم چرا این جوریم.از خودم خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی بدم میاد. خدایا خودت بدادم برس دیگه تو این وب حرفی از اون نمیزنم.حرفای دلمو تو یه وب دیگه واسش مینویسم شاید این جوری اروم بشم هر چند میدونم که هیچ وقت اونا رو نمیخونه بازم برام دعا کنید.دعا کنید ادم بشم. باورم کن که فقط باور تو .......میتونه قفل قفس رو بشکنه منمو یه اسمون بی دریغ.......منمو یه کوره راهه ناگزیر ای ستاره شبای مشرقی......پرپرواز منو ازم نگیر اعصابم خورد بود کارم اشتباه بود اما دیگه هیچ راهی وجود نداره.اون میدونه وقتی من میگم به علی قسم یعنی چی.مطمئنم دیگه بهم زنگ نمیزنه.دیگه همه چیز تموم شد و حالا من مثل دیوونه ها شدم.۲روزه که این اتفاق افتاده.اون شب انقدر بلند گریه میکردم که کل بچه های خوابگاه جمع شده بودند پشت اتاق.انقدر گریه کرده بودم که دیگه نایی واسم نمونده بود. نمیدونم چی باید بگم مخم تعطیل تعطیل شده برام دعا کنید.خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی زیاد.
.بهش نیاز داشتم بیشتر از همیشه.بهش زنگ زدم.حالش خوب نبود.گفت فروغ حالم خوب نیست یک وقت یه چ میگم ناراحت میشی
.قطع کن بعدا حرف بزنیم.لج کردم.داد زدم
.سکوت کرد.دعوا کردم سکوت کرد.فقط به خاطر این که مامانش عمل قلب داشت و نمیتونست روز سالگرد اشناییمون بیاد پیشم.گفتم هرچی بینمون بود تموم شد.قسم خوردم دیگه بهش زنگ و اس ام اس نزنم.گفت یه روز دیگه میام.اما من دیوونه شده بود.همه چیز در ۱۰دقیقه اتفاق افتاد.خودمم نفهمیدم چیکار کردم.فردا سالروز اشناییمونه
اما...
الان بهترم.دارم سعی میکنم که تو خودم بریزم و بقیه رو ناراحت نکنم.از این که به فکرم بودید ممنون.ببخشید نگرانتون کرم.من یه دیووونم.یه احمق که با دست خودش گورشو کند
.این قضیه یه وز باید تموم مشد.از وقتی برگشته هم اون داره عذاب میکشه هم من.میخواستم یه جور دیگه تموم بشه اما نشد.میخواستم باهاش حرف بزنم و بعد تصمیم بگیرم اما...![]()
من طاقتشو ندارم.صبر ندارم چیکار باید بکنم؟
دلم براش یه ذره شده.دارم از دوریش میمیرم ولی...
سلام
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت
10:31 توسط | |
امروز............. امروز سالروز اشناییمون بود.یادت میاد.۱۶ابان سال ۸۵ساعت ۲ بعد از ظهر.واییییییییییییییی خدای من چه دورانی بود.امروز خیلی دلم هواتو کرده بود.نمیتونستم طاقت بیارم.هر کاری میکردم خودمو مشغول کنم نمیشد.نتونستم طاقت بیارم.با نوشین جوون زدیم بیرون.رفتیم همون کافی شاپی که خیلی دوست داشتی.همون جایی که قرار گذاشته بودیم امروز بریم.یادته چقدر دوسش داشتی؟اون روز یادته؟روز والنتاین بود ولی هر جا میرفتیم کافی شاپا بسته بود.یکدفعه تو خیابون چشت به این کافی شاپه خورد.مثل بچه ها ذوق کردی و داد زدی فروغ ببین این بازه.امروز به نوشین گفتم بریم کاسپین.همین که خواستم واردشم چشمم رفت سمت همون میز طبقه بالا.تو دلم خدا خدا میکردم پر باشه اما خالی بود.همون جا نشستم.روبروی صندلی که دفعه قبل نشسته بودی. همه حرکاتت و حرفات یادم اومد.بغض کرده بودم.سعی میکردم نگاه نکنم اما نمیشد.خیلی جلوی خودمو گرفتم که نوشین نفهمه.چرا این جوری شد؟چرا این اتفاق وحشتناک افتاد.میخوام بهت فکر نکنم اما نمیشه.میخوام بغض نکنم اما نمیشه.حتی الان ... دلم برات تنگ شده.کاش انقدر لج باز نبودیم.من دیگه نمیخوام غررمو بشکنم به هیچ قیمتی.کاش همه اینا خواب بود.کاش بهم زنگ میزدی و میگفتی این اتفاقا همش خواب بود.کاش.......................... داری داغونم میکنی.خیلی دوستت دارم.خودتم خوب میدونی.میدونی پشیمونم.مطمئنم.میدونی دل تنگتم اما این غرور لعنتی نمیذاره که هیچ کدوم برگردیم. خدایا بهم صبر بره.کمکم کن دارم دیوووووووووووووووووووووووووونه میشم.اگه توهم تنهام بذاری نمیدونم دیگه باید چیکار کنم.کمکم کن
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت
10:31 توسط | |
اسم تو برای من مقدسه......تا نفس تو سینه پرپر میزنه
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت
10:30 توسط | |

