تبليغاتX
هستی من از تو مانده یادگار
هستی من از تو مانده یادگار

سرفه های ادم دل شکسته صدای خرده شیشه میدهد!!!!!!!

دوباره سلام

یه خبر فوری:

دیشب با میلاد(پانی سابق)حرف زدم.تا ساعت ۱:۳۰طول کشید.بالاخره به نتیجه رسیدیم.دیگه با همیم مثل قبل.تا تصمیم بگیره بمونه یا بره.هر چی که بشه دیگه نمیتونه ما رو از هم جداکنه.دوستای گلم که شاید الان یک کم گیج شده باشید اول اپ پایینی رو بخونید بعد این اپ.

یا علی

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 10:29 توسط | |

یه پنجره با یه قفس...........یه حنجره بی هم نفس

سهم من از بودن تو........یه خاطرس همینو بس

سلام

احوال دوست جون هام چطوره؟خوش میگذره بدون من؟حال من چطوره؟

نمیدونم خوبم یا نه.فقط میدونم که خیلی دلتنگ خیییییییییییییلی.میدونید چی شده؟خوب بذارید از اول بگم.اون دفعه که اومده بودم یادتونه؟همون روز که برگشتم جمعه۱۳مهر بود.مطمئن بود که پانی برگشته ولی هنوز از خودش خبری بهم نداده بود.شب که برگشتیم دل شوره عجیبی داشتم.نمیتونستم خودمو کنترل کنم.قلبم تو دهنم بود.  sms زدم به داداشش که میلاد اومده یانه.جواب نداد.تعجب کردم.اخه اون همیشه جواب منو میداد.دوباره زدم.این دفعه جواب داد که اومده.داشتم منفجر میشدم.با عصبانیت جوابشو دادم.یه دفعه زد که من خود پانیم.نمیدونستم باید چیکار کنم سرم گیج میرفت.بهش زنگ زدم جواب نمیداد.زد که من یه ادم بدم.نمیتونم باهات حرف بزنم.من به تو بد کردم و از این حرفا.انقدر سمج بازی دراوردم تا خودش بهم زنگ زد.کاش زنگ نمیزد.دلم میخواست باهاش دعوا کنم.سرش داد بزنم و ازش بخوام بگه دلیل کاراش رو بگه ولی...از همون لحظه اول مثل بچه ها زد زیر گریه.هرچی من میگفتم میگفت راست میگی من بد کردم.نمیدونم چند ساعت گریه کرد و من همچنان داد میزدم تا این که دیگه طاقت نیاوردم و تمومش کردم.باهاش حرف زدم.اصلا فکر نمیکردم حالش انقدر بد باشه.اون حتی خونشونم نرفته بود رفته بود خونه دوستش.خیلی افسره و ناامید بود.میگفت نمیخواستم تا حالم این جوریه بهت زنگ بزنم.اون شب همه تلاشمو کردم تا از این حال بیرون بیاد.فکر میکردم موفق شدم.راضیش کردم برگرده خونه.فرداش بهش زنگ زدم.جواب نداد. smsدادم جواب نداد.دلم شور میزد.۲روز این کارو ادامه دادم اما بی نتیجه بود تا این که  sms داد که من ادم بدیم چرا منو فراموش نمیکنی.من فکر میکردم همه چیز حل شده اما این طور نبود.دوباره با هم حرف زدیم.اون میخواد دوباره بره.معلوم نیست کی برگرده.میگه من این جا هیچ چیز ندارم.وقتی با تو بودم هه چیز داشتم.بهتریk رتبه رو اورده بودم.پول داشتم.زندگی مستقل داشتم.میتونستم برات یه زندگی خوب بسازم اما حالا هیچ چیز ندارم.برای همین این جا نمی مونم و میرم ارمنستان.اون جا یه شریک دارند.همون جا هم کار میکنم هم درس میخونم.میگفت نمیخوام دوباره ضربه بخوری.گفتم  تمومش کنیم.گفت من طاقت خداحافظی ندارم.خلاصه که از اون روز که اومده دو سه بار باهاش حرف زدم اما هیچ نتیجه ای نداشته.ناامید تر از این حرفا شده.کسی که همش به من امید میداد حالا غرق در ناامیدیه.میگه نمیتونم نگاه سنگین خونوادمو تحمل کنم در حالی که اون داره اشتباه فکر میکنه.من خودم شاهد بود که داداشش سه چهار ماه تلاش کرد تا تونست کارشو درست کنه.ازم فرصت خواسته تا فکر کنه و تصمیم بگیره.ولی من نمیتونم طاقت بیارم و هی بهش  sms  میدادم.ولی جواب نمیده.داره دیوونم میکنه.میگه جواب نمیدم تا تو کمتر ضربه بخوری.تا دوباره داغون نشی اما من این طوری بدتر دارم خورد میشم.میدونم روزا و شبای بدی رو داره میگذرونه اما میگین من چیکار کنم.روز اول بهم گفت من هنوز مثل قبل دوستت دارم اما همه تلاشمو میکنم تا ازم متنفر بشی و خودت ازم دست بکشی تا مکتر رنج بکشی.اما هرچی بدتر میکنه علاقم بهش بیشتر میشه.میدونم همه این کارا رو داره از سر عشق میکنه.نمیخوام تنها بذارمش.بهم میگه من تو رو دوست دارم اما موقعیت ازدواج ندارم.میدونم بیشتر از جونش دوسم داره.اما...شما بگید من چیکار کنم؟دارم دیوونه میشم.دلم نمیخواد گریه هاشو ببینم.کسی که دوسش داشتم و دارم داره زیر بار غصه له میشه.طاقت ندارم غمشو ببینم.میخوام کمکش کنم اما غرور لعنتیش نمیذاره.میگه مجبورم که برم اما همه دلیلاشو بهم نمیگه.نمیدونم دیگه چی بگم.فقط ازتون میخوام راهنماییم کنید یا حد اقل یکم ارومم کنید.امروز بیشتر از گذشته به شماها احتیاج دارم.قبلا که این جا بودم میومدمو حرفامو میگفتم تا سبک شم ولی حالا که اونجام وضعم خیلی خراب میشه.همه دردام جمع میشه تا همه رو یه دفعه بریزم بیرون.منتظرم که جواب بدبید

پی نوشت:نمیدونم جمله ای که بالای وبم بود چی شده!همون که میگفت سرفه های ادم دل شکسته صدای خورده شیشه میدهد.شاید مال قالبم باشه.امیدوارم پیدا بشه.راستی هفته پیش تولدم بود.کاش میشد عکساشو بذارم.جاتون خیلی خالی بود.بچه ها تو خوابگاه کولاک کرده بودند

پی نوشت۲:دیشب یه قالب گذاشتم که خیلی خوب بود اما نمیدونم چرا نصف مطالبم نشون داده نمیشه.مجبورم دوبارذه عوضش کنم

تا بعد

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 10:29 توسط | |
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

وایییییییییییییییییییییییییییییییییی چقدر دلم تنگیده بودا!انقدر ذوق دارم نمیدونم چیکار باید بکنم چی باید بگم!گیج شدم.اصلا فک نمیکردم بتونم دو هفته بی کامپیوتر دووم بیارم.دلم واسه این جا و واسه همه دوستای گلم تنگیده بود.این یکی دو روز که هستم باید تلافیشو در بیارم.خوب دیگه حالا بریم سر اصل مطلب.

حتما میخواین بپرسین که تو این مدت چه خبر بوده.خوب پس بسم الله

خداییش تو این مدت خیلی بهم سخت گذشت.تو بهشت زندگی میکردم و خبر نداشتم.روز اولی که رفتم خوابگاه یه بغضی کرده بودم که نگو.وقتی وارد اتاق شدم از دیدنش همین طور مات موندم.مثلا خوابگاه خصوصی بود ولی...

یه اتاق کوچولوی چهار تخته که نصفه بیشترشو تختا اشغال کرده بودند با ۴کمد و یه فضای خیلی کوچولو واسه نشستن.در و دیوارش که افتضاح.کمدش  که انقدر اشغال داشت که حالم داشت بد میشد.تمام دیوار های اتاق رو روزنامه چسبودنیم تا یه کم بهتر شد.راستی یه چیزی رو یادم رفت بگم و اون این که روز ثبت نام اتفاقی دو تا از بچه های دبیرستانمون رو دیدم.یکیشون تو کلاسمون بود و با یکیم فقط سلام علیک داشتم.از شانسم اون دوستم که تو کلاسمون بود همین رشته من قبول شده بود.همون موقع یه خوابگاه گرفتیم و یه اتاق هم رفتیم.خلاصه که تو اتاقمون فقط یه غریبه هست واز این نظر خیلی شانس اوردم چون با دوستم واخلاقش اشنام  وکلاسامون هم با همه.با اون یکیم مشکل ندارم.خلاصه داشتم میگفتم.روز اول تا ظهر فقط مشغول تمیز کردن اتاق بودیم.اونقدر جوون کندیم که اتاقمون شده مثل دسته گل.رفتیم قفسه گرفتیم واسه وسایلا.روفرشی انداختیم.اتاقو جارو کردیمو...

موقع افطار داشت میشد.جورئت کردم وگفتم افطاری با من.دست به کار شدم وکتلت درست کردم.جاتون خالی خیلی خوب شده بود.اصلا فکرشم نمیکردم انقدر خوب بشه.شب اول خیلی با هم راحت نبودیم.تازه از خانوادمون دور شده بودیم هر کدوم یه گوشه کز کرده بودیم.با همین حال و هوا خوابم برد.هیچ وقت لحظه ای رو که ساعت زنگ زد واسه سحر فراموش نمی کنم.مثل مرگ بود برام.من همیشه با کلی ناز کشیدن بیدارمیشدم اما حالا هیچ کس پیشم نبود.مثل بچه ها گفتم من مامانمو میخوام.خیلی احساس تنهایی میکردم.با زور بلند شدیم وسحر خوردیم وخوابیدیم تا صبح به موقع بریم دانشگاه.کاش نمیرفتیم اخه ما تا چارشنبه هر روز به امید کلاس میرفتیم دانشکده اما استاد نمی اومد. دانشگاهمون که کیلومتر۵  جاده  تبریزه.فقط هم بچه های خاک شناسی استاد نداشتند.بقیه بچه ها میرفتند سر کلاس اما ما همش ول بودیم.هفته اول بود وماهم کلاسا ور نمیشناختیم.انقدر تو محوطه ول گشتیم که  تو کل دانشکده تابلو شدیم.هر کی  می بیندمون  ما رو مورد لطف قرار میده.بهمون میگن ترم صفری سال صفری حتی ترمک!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!داشتیم عقده ای میشدیم که بالاخره یه استاد پیداش شد وسال تحصیلی با زمین شناسی اغاز شد.تاحالا که استادامون خوب بودن.اما بشنوید از بچه های کلاس .دخترا که مثل همیشه باکلاس ومعقول ودرست حسابی.اما پسرا.وایییییییییییییییییی چقدر میخندیم از دستشون.همه بچن.انگار اومدن مهد کودک.قیافه ها بچه.بی دست و پا.هنوز تو حال و هوای دبیرستان سیر میکنند.وقتی هم استاد جزوه میگه همش عقب میمونند.هی میگن استاد یواش.استاد جا موندیم و ...

ولی یکیشون خیلی بامزه اس.کل دخترای کلاش حیرونشن.از اون خرخون هاست.سر کلاس گیاه شناسی روی هممون رو کم کرد.همه سوالای استادو جواب میداد.همه عاشقش شدند!!!!!!!!!!!!البته این یکی رو شوخی کردم.بچه  ها واسه هر و کر کردن سوژه پیدا کردند.دیگه چی بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اهان.از شهرش بخواین بپرسن که میگم داغون.عمرا صد سال دیگه شهر خودمون نمیشه.مردمشم خیلی صاف و سادن.تو شهر عمرا یه نفر غیر ترکی حرف بزنه.مغازه داراشم ترکی حرف میزنند بد بختی!دانشجو ها که شهر و اشغال کردند.ما ها مثل چراغ چشمک زن میمونیم.دانشجوها کاملا مشخصن.چند تا خیابون هم هست که مسیر دانشجوهاست و فقط ماها توش تردد داریم.حتی خط واحداشونم اختصاصی کردیم!!!!!ولی چیزی که توی شهر زیاده بانکه!!!!!!!!!!!!!ما که شهر و خوب یادنگرفتیم ولی تو فاصله خوابگاه تا دو تا میدون بالاتر که باید سرویس دانشگاه رو سوار شیم.طبق اماری که گرفتیم۳۱بانک با ساختمون های خیلی بزرگ و شیک وجود داره!فکرشو بکنید.فقط تو دوتا خیابون.مگه اینا چقدر پول دارند.اگه پولدارند پس چرا شهرشون به غیر ۲>۳ تا خیابون باکلاس مثل دهاته؟خلاصه که شهر عجیبی است این زنجان.زندگی تو خوابگاه خیلی سخته ولی خوبی هایی هم داره و اونم پیدا کردن یه عالمه دوست از جاهای مختلفه.موقع دیدن فیلم ها هم که همه تو اتاق تلویزیون جمع میشیم.یه اتاق با یه تلویزیون واسه این همه ادم.ولی خداییش خیلی کیف میده.همه با هم میخندیم. داد میزنیم و...مخصوصا تیکه های عشقولانه فیلما خیلی حال میده.چیز دیگری که این جور زندگی به ادم باد میده قناعته.من اینجا واسه خودم یه اتاق با تلویزیون و کامپیوتر و بقیه امکانات داشتم اما مجبور شدم تو یه اتاق فسقلی با سه نفر دیگه زندگی کنم.ولی شماها قدر این زندگی رو که دارید بدونید.همین که تو خونه خودتونید کلیه.من فکر میکردم زندگی تو خوابگاه بهتره اما اشتباه میکردم.درسته که اونجام خیلی خوش میگذره اما ارامش و گرمایی که تو خونه هست هیج جای دنیا پیدا نمیشه.دیگه نمیدونم چی بگم فقط ازتون میخوام که تو این روزای عزیز واسم دعا کنید چون خیلی احتیاج دارم.

پی نوشت۱:پانی طبق گفته داداشش دیروز برگشته اما هنوز اتفاقی نیافتاده.نمیدونم اومده با نه.زنگ هم نزده.اگه اتفاقی بیافته حتما مینوسم

التماس دعا

یا علی

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 10:28 توسط | |