تبليغاتX
هستی من از تو مانده یادگار
هستی من از تو مانده یادگار

سرفه های ادم دل شکسته صدای خرده شیشه میدهد!!!!!!!

سلاااااااااااااااااااااااام

سلام به همه ی دوستای گلم.نمیدونم بگم سلام یا خداحافظ.این اخرین اپ من قبل رفتنه.شاید بتونم از اونجا اپ کنم شایدم نه.ولی در هر حال باید خداحافظی کنم از کسایی که خیلی واسم عزیزند.این وبلاگ خیلی واسم عزیزه.تو روزایی که هیچ کس را نداشتم.هیچ شونه ای رو نداشتم تا پناه هق هقم باشه.این جا جایی بود که تونستم خودمو خالی کنم.دردودل کنم و کلی دوست خوب پیدا کنم.اگه اینجا نبود اگه شما نبود نمیدونم چه بلایی سرم میومد.این وبلاگ تنها دل خوشیه منه.با خنده هاتون و شادیاتون شاد شدم و با ناراحتی و غم هاتون غصه خوردم.من خیلی تنهام خیلی خیلی زیاد اما وقتی اینجا بودم دیگه هیچ غمی تو دلم نبود.اینجا یه ادم بودم که حق داشت هر طور دوست داره زندگی کنه.هر چی تو دلشه بگه و هیچ کسم از اشناهاش نفهمه.اینجا نیاز به سانسور نبود.اینجا من معنی زندگی رو فهمیدم.درس های بزرگ زندگیمو همین جا گرفتم.همین جا عاشق شدم.همین جا تنها شدم.دلتنگ شدم.غصه دار شدم.بی مهری و بی وفایی عزیزترینمو دیدم.همین جا خندیدم .گریه کردم.

خیلی دلم تنگ میشه.واسه همتون.اینو از ته ته دلم میگم.مواظب هستی من باشید ها!نکنه یکوقت فراموشش کنید.اگه وقت کردید حتما واسم کامنت بذارید.تک تک کامنت ها و نظرهای شما واسه من عزیز و دوست داشتنیه.اگه نتونستم یا نشد که به همه دوست های گلم سربزنم باید منو ببخشید.ولی سعی میکنم که حتما با همتون خداحافظی کنم.خوب دیگه فکر میکنم حرفایی رو که باید میگفتم را گفتم.مواظب خودتون و قلب مهربونتو باشید

به امید بازگشت دوباره

یا علی

********************************************************************

خدا حافظ همین حالا

همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که بفهمی

تر شده چشمام

اگه گفتم خداحافظ

نه این که رفتنت ساده اس

نه این که میشه باور کرد

دوباره اخر جاده اس

خداحافظ واسه این که نیندی دل به رویاها

بدونی بی تو و با تو

همینه رسم این دنیا

خداحافظ

خدا حافظ همین حالا

خداحافظ

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 10:28 توسط | |
میدونم وقتی این پستو بنویسم میاید و سرزنشم میکنید.نباید این کارو میکردم.باید میذاشتم این مسئله همین طوری تموم بشه اما به خدا نتونستم.طاقتم همین بود.دیشب داشتم وسایل تو کمدم رو مرتب میکردم.اون چیزایی که میخواستم و برمیداشتم که چشمم خورد به کادوی پانی.چند وقت بود که قایمش کرده بودم تا چشمم بهش نخوره.وقتی دیدمش نا خوداگاه دستم رفت طرفش و بغلش کردم.دو تا خرگوش که همو بغل کرده بودند.دلم لرزید.نمیدونم چرا؟چی شد؟هنوزم گیجم.باز ناخوداگاه دستم رفت سمت گوشیم و به داداشش sms  زدم.فقط حالشو پرسیدم اما جواب نداد.دوباره  امروز بهش sms زدم.که من هنوز رو حرفم هستم نمیخوام این رابطه ادامه پیدا کنه فقط نگرانشم و دوست دارم از این وضعیت خلاص بشه و برگرده پیش خانوادش.دوست دارم خوشبخت باشه.اونم جواب داد که مرسی که به فکرشی.کارش جور شده.تا چند هفته دیگه تهرانه.از اون لحظه نمیدونید چقدر خدارو شکر کردم که داره برمیگرده.میدونم که دیگه برنمیگرده پیش من اما خوشحالم که همه چیز درست شد.ولی دوست داشتم این قضیه یه جور دیگه تموم بشه.قبلا دوست داشتم وقتی برمیگرده پیشش باشم اما حالا...چرا این جوری شد؟شما ازادید هرچقدر دوست دارید سرزنشم کنید.میدونم کارم اشتباه بوده اما من فقط نگرانش بودم همین.مطمئن هستم که این رابطه تموم شده.زندگی اون دیگه به من ارتباطی نداره.ولی بچه ها به نظر شما ها وقتی برگرده ممکنه یاد من بیافته و زنگ بزنه؟دلم میخواد شمام حدستونو بگید.به نظر من که احتمالش پنجاه پنجاس.خوب دیگه بسه راجع به این موضوع دیگه چیزی نمیگم.فردا صبح دارم میرم واسه ثبت نام.دعا کنید کارم درست شه وگرنه مجبورم بمونم واسه پس فردا.خدایا من تو شهر غریب چیکار کنم اخه؟

فعلا خداحافظ

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 10:27 توسط | |
وقتی پیک سنجش گرفتم تو مدارکی که برای دانشگاه لازم بود چشمم خورد به یه چیز که خیلی عجیب غریب بود که عینشو مینویسم(رسید فیش اقدام در خصوص تاییدیه پیش دانشگاهی از اداره پست مرکزی محل سکونت)فقط عنوانشو ببینید تو رو خدا!این مدرک رو فقط خود دانشگاه میخواست.منم هرچی فکر کردم و از این و اون پرسیدم نفهمیدم این دیگه چیه.دیروز زنگ زدم مدرسه به ناظممون عین این جمله رو گفتم ایشون یه شماره دیگه که همون دبیرخونه رو باشه به من داد.اخه مدرسه خراب شده ما سیستمش طوریه که نه دفتر از دبیرخونه خبر داره و نه باالعکس!به اون خانم محترم برگشتم میگم ببخشید من این رسیدو باید از شما بگیرم یک کم فکر کرده بعد برگشته میگه بله بیا مدرسه.بعد گفتم اخه اینجا گفته از اداره پست ها!میگه خوب باید بری ادره پست دیگه!میگم بالاخره برم کجا؟؟؟!!!میگه خودت میگی اداره پست من چه میدونم.خلاصه من نزدیک بودم منفجر بشم.بس که این ادم خنگ بود.هرچی میگفتم میگفت درسته.دیدم اینجوری نمیشه.قرار بود عکاسی هم برم.گفتم اول میرم عکس هامو  میگیرم یه سرم میرم اون خراب شده.با نوشین هم قرار گذاشتم که دم مدرسه ببینمش.رفتم عکاسیو بعد رفتم مدرسه.دوباره رفتم و برای اون خاک تو گور شده توضیح دادم.گفت به ما مربوط نمیشه.برو پست.تو این فاصله نوشین هم اومد و  پروندشو گرفت وراهی اداره پست شدیم.البته اینو هم بگم که فاصله مدرسه تا پست از این سر شهر تا اون سر شهر بود.با هزار مکافات رسیدیم پست.بعد از کلی معطلی همه حرفای قبلی رو برای اون خانم محترم تکرار نمودیم!ایشون هم فرمودند که به ما مربوط نیست برو دفتر خدمات ارتباطی.دیگه داشتم دیوانه میشدم.سر راهمون دفتر خدماتی بودا ولی  چون نوشته بود اداره پست مرکزی ما هم رفتیم اونجا.دیگه دیدم خیلی دیر داره میشه.به نوشین گفتم تو برو خونه معلوم نیست من تا کی معطل بشم.اون رفت ومن رفتم چند تا خیابون بالاتر دفتر خدماتی.اونجا که رسیدم ساعت۱۲:۳۰بود .به مسئول اونجا دوباره همه توضیحاتو دادم.با کمال پررویی گفت که من الان کار واجب تر دارم بیست دقیقه منتظرباش!بجای این که کار مردم و راه بندازه رفته پی ...(حیف که ماه رمضونه وگرنه میگفتم چه کاری)خلاصه بیست دقیقه هم منتظر شدیم تا خانم کارشون تموم شد.حالا شونصد تا فرم داده تا پرکنم و بعد کلی دنگ و فنگ یه رسید از اون هایی که وقتی یه بسته پست میکنی میدن به من داد.اییییییییی که من حرص خوردم.به خاطر یه کف دست کاغذ کل شهرو دور زدم.بعضی مسیرهام که ماشین خور نبود و با دهن روزه پیاده رفتم.ولی از همه اینا گذشته اینو میخواستم بگم که این جامعه ما که حرف از اسلام و راه انداختن کار مردم میزنه پس کو؟همش حرفه؟مگه ماه رمضون نیست؟پس چرا مردم بدبختو این قدر معطل میکنید

خلاصه که دیروز تا عصر نمیشد منو با یه کارخونه شکر خورد.عینهو برج زهرمار شده بودم.ولی خدارو شکر این رسید لعنتی رو گرفتم و مدارکم کامل شد

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا

نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 10:26 توسط | |
این پست رو دارم در اوج خستگی مینویسم.بابا این دانشجو شدنم چقدر مصیبت داره ها!از اون روز دارم مثل چی میدوم.دنبال عکس و مدارک و لباس و وسایل خوابگاه و ...

واییییییی چه ماجرای خنده داری داشتیم سر این وسایل خریدن.با مامانم رفتیم یه مغازه لوازم خونگی تا به قول خودش یه قابلمه و یه تابه بگیریم.حالا مامان خانم شروع کرده از نمکدون و شکر پاش و سینی و شیشه اب  و ...(از بس زیاده نمیتونم نام ببرم!)شروع کرده خریدن.حالا من هرچی میگم اخه مامان جوون قربونت برم من این همه بار و چجوری ببرم ;مگه گوش میده.انگار اومده واسم جهاز بخره.منم که تک دختر و حسابی روم حساسه.خلاصه که جهازم تکمیل شد دیگه نگران نیستم.

دیشب هم برای اخرین بار با دوستام رفتیم بیرون.دور هم جمع شدیم.از دیشب تا حالا انگار صدساله که ندیدمشون.انقدر دلم واسشون تنگ شده که نگو.اخه من چجوری با یه دنیا خاطره از دوستام جدا بشم.کاش هممون با هم یه جا قبول میشدیم.کاااااااااااااااااااش

راستی دارم یه دوره فشرده اشپزی زیرنظر مامان گرامی میبینم تا اونجا از گرسنگی نمیرم.از الان دارم قیافمو مجسم میکنم.بیچاره هم خوابگاهی هام.اولین باری که دست پخت منو بخورند باید از قبل اورژانسو در جریان بذارم

ثبت نام دانشگاه هم که هفته دیگه دوشنبه است.شانسی که اوردم تا اول مهر اینجام و میتونم بازم بیام به وب دوست جوون ها سر بزنم.اونجا هم اون طور که متوجه شدم سایت هست تو خوابگاه ها ولی باید وقت بگیرم.احتمالا هم هر دو هفته یک بار میام خونه.از زنجان تا قزوین یک ساعت و نیم راهه.

این دومین باره که این مطلب رو مینویسم.دفعه قبل که ثبت نشد.خدا کنه الان این سایت محترم بازی در نیاره که اصلا حوصلشو ندارم.خوب دیگه من برم لالا کنم.الان از بیرون اومدم خورد خوردم

تا بعد

یا علی

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 10:25 توسط | |
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

اول از همه باید از همه دوست جوووون هام تشکر کنم که به جشن تولد هستی اومدند.قررررررررررربون همتون.حالا میریم سر اصل مطلب

از کجا شروع کنم؟اوووووووووووم

اهان یادم اومد.قرار بود نتایج کنکور اوایل این هفته اعلام بشه منم که اصلا فکر نمیکردم زودتر اعلام کنند پاشدم رفتم خونه مامان بزرگم کارت رمز و شماره داوطلبیمم نبردم.دیروز بعد از این که ساعت۱۰صبح از خواب پاشدم(سحرخیزی رو حال میکنین!)رفتم سر وقت گوشیم دیدم نوشین جون چند بار زنگ زده دو تام پیامک زده.تند تند خوندم دیدم نوشته نتایج اعلام شد منم که صبحونه نخورده بودم اینجوری شدم یکدفعه.خلاصه با هزار جور مکافات نوشین جوون نتایجو دیدشو دید که قبول شدم.اونم دانشگاه زنجان.مهندسی کشاورزی(خاک شناسی)در پوست خود نمیگنجیدیم که پدر گرامی ذوق ما را کور نمودند.این چه رشتیه قبول شدی این چه دانشگاهیه و خلاصه مکافاتی داشتیم.منتظر موندم تا بعد از ظهر که نتایج ازاد اعلام شد و با کمال ناباوری مشاهده فرمودیم که صنایع غذایی قزوین قبول شده ایم.بعد از این وقایع ما دیگر عروسیمان بود.ذوقی مینمودیم که نگو!!!!!!!!!!!!خلاصه این بود داستان قبولی ما .حالا موندم کدوم رشته رو برم.کجا برم.مامان اینا میگن برو ازاد که پیش خودمون باشی اما من میگم سراسری بهتره.دعا کنید از این بحث ها به یک نتیجه ای برسیم.

ولی واقعا خدا رو شکر میکنم که تلاشام نتیجه داد.تو شرایطی که اون وارد زندگیم شد بعدش که قضیه رفتنش پیش اومد و بدبختی هایی که کشیدم.اصلا تمرکز نداشتم.نمیتونستم خوب فکر کنم.یک هفته به کنکور پدربزرگم تصادف کرد و روز بعد کنکور هم فوت کرد.هفتمش بود که کنکور ازادو دادم.دو هفته بعدش عموم فوت کرد و ...

این قدر بلا سرم اومده که بهتره بقیشو نگم.ولی غصه ام گرفته که اگه برم زنجان وبلاگو چیکار کنم.حالا که این همه دوست خوب پیدا کردم باید ازشون جدا شم.خیلی دلم واستون تنگ میشه

دوستتون دارم خیلییییییییییییییییییییییییییییییییی خیلییییییییییییییییییییییی زیاد

برام دعا کنید

 

نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 10:25 توسط | |
جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ....دستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت...سوت

 

چه خبره؟

خوب معلومه جشن دیگه

جشن چی؟جشن تولد دیگه

تولد کی؟

تولد من؟نه!تا روز تولد من دقیقا یک ماه و ۵ روز مونده(من اصلا نمیخوام تولدمو یاد اوری کنما!اصلا!)تولد پانی؟نه!اصلا مگه قراره من واسه اون تولد بگیرم؟

خوب بابا عصبانی نشید خودم میگم.تولد نی نی کوشولومه دیگه

چی من که نینی ندارم!چرا دارم.خوبشم دارم

این نینی همین وبلاگمه دیگه.امروز یک سالش تموم میشه.دقیقا ۱۲ شهریور پارسال بود که تصمیم به وبلاگ نویسی کردم.هرچند که این طفلی هم مثل من خیلی اذیت شد.چند ماه که به خاط کنکور ولش کردم.چند ماهم که دپرس بودم و همش حرفای ناراحت کننده میزدم.فکرنکنید بچم نمی فهمه ها نه خیر کلی هم میفهمه.کلی واسش برنامه دارم.باید بره دانشگاه.خانم دکتر بشه.حالا حالا ها هم شوهرش نمیدما گفته باشم!عمرا هم نمیذارم مثل من عاشق بشه بیچاره بشه.اینم عکسشه.اسمشم هستی جوووونه

ولی جدای از شوخی این وبلاگو خیلی دوست دارم.دلم میخواد تا وقتی زنده هستم سر پا نگهش دارم.سطر سطرش برام خاطرس.یادگاری از روزای عاشقیم.دلتنگیم.تنهاییم.ولی دیگه نمیخوام تو این وبلاگ حرفی از ناراحتی و غصه باشه.هستی جوونم بهت قول میدهم که دیگه ناراحتت نکنم(واقعا احساس میکنم مامان شدما!)هستی جوونم خیلی دوستت دارم.با یه دنیام عوضت نمیکنم.

خوب دیگه از خودتون پذیرایی کنید.ببخشید که نمیتونم بهتون کیک بدما!هستی جوون به جای شما میخوره

خوب حالا باید یه تشکر ویژه ویژه از خاله ساینا بکنم که بهم یاد داد چطوری با استفاده از این شکلکا تولد هستی جوونم مفصل تر بشه.هستی از همین جا میبوستت.به افتخار خاله ساینا

 

 راستی کسی میدونه چجور میشه عکس اپلود کرد؟اگه کسی میدونه یا اینجا یا تو وب مشترک من و نوشین بگه اخه نوشین جوون میخواد عکس پیشی ملوساشو بذاره

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 10:24 توسط | |
سلام.عید همگی با تاخیر مبارک.اایشالله که به برکت این روزا حاجت ها و ارزوهای همه براورده بشه

من یه چند روزی نبودم اما انقدر دلم واسه دوست جووووون ها و وبلاگستان تنگیده بود که نگو.راستی تعطیلات خوش گذشت؟به منکه اصلا خوش نگذشت اما امیدوارم به شما خوش گذشته باشه.ولی این ادمیزاد هم عجب موجود عجیبیه ها.۲شبه که انقدر راحت میخوابم که حد نداره.نمیدونم چرا ولی فکر میکنم حرف زدن راجع به اون موضوع و مشورت کردن با دوست جوون های وبلاگی خیلی روم اثر داشته.میدونین میگن بخشیدن ۴مرحله داره.اولین مرحله رنجش است که شما از دست یکی از عزیزاتون ناراحت میشید و اصلا نمیتونید این کار اونو فراموش کنید.دومین مرحله تنفره.که دلتون میخواد سر به تن طرف نباشه و عین بلایی که سرتون اورده سرش بیاد.سومین مرحله شفاست.شما حافظه و فکر و دلتون اروم میشه و این مسئله رو با نگاه منتطقی تری میبینید و چهارمین مرحله پیوند دوباره است.اگه اون شخص با صداقت بیاد پیشتون کم کم همه چیز درست میشه.ولی بعضی وقت ها اون برنمیگرده و شما فقط تونستید خودتون رو تسکین و شفا بدید.جالب نیست.من فکر میکنم دیگه این مراحل و کامل طی کردم.میدونید شاید به برکت این روزا باشه.اخه از خدا خواستم خودش کمکم کنه.ولی با همه این چیزا پریشب که داشتم تلویزیون میدیدم.یه برنامه ای بود راجع به دوتا دوست که یکی رفته بود و اون یکی ازش خواسته بود نره و بقیه ماجرا.من همین که برنامه شروع شد زدم زیر گریه و حالا گریه نکن کی گریه کن!همون موقع دوستم پیامک زد!!!که شبکه ۳ روببین.ارکستر المان اومده بود ایران.دیگه بد تر شد.تازه بعد یک ربع گریه کردن به خودم اومدم.به خودم گفتم خاک بر سر بی عرضت کنن مگه تو قرار نبود فراموشش کنی؟این فیلم هندی بازیا دیگه چیه؟خلاصه پس از کمی خوددرگیری اروم شدم.ولی واقعا کم کم دارم بدی هایی که در حقم کرده فراموش میکنم.خدا رو چه دیدی شاید یه روزی رسید که تونستم فراموشش کنم.فقط ازش میخوام خودش کمکم کنه و اتفاقی که به صلاحمه برام پیش بیاره

پی نوشت۱:راجه به اون کامنت ناشناس باید یه توضیحاتی بدم.اولا من اصلا دلم نمیخواد چیز دیگری راجع به این مسئله بدونم و خودمو درگیر کنم.بعدشم اصلا قرا نبود من با اون برم.اونم قرار نبود موندگار بشه.من اگه از ایران دور بشم دق میکنم.فکر میکنم شما بد برداشت کردین.چیز دیگری هم نه میخوام بدونم و نه بهش فکر کنم.ممنون که به وبم سر زدید

پی نوشت۲:از این به بعد اگر موضوعی پیش اومد من اونو به اسم پانی صدا میزنم.اگه یه وقت تو مطلبا پانی دیدید تعجب نکنید

کلی حرف داشتم واسه گفتن نمیدونم همه چیزو گفتم یا نه.فعلا همین قدر بسه

نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 10:24 توسط | |
الو سلام...

منزل خداست؟

این منم مزاحمی که اشناست

هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است

ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست

شما که گفتا اید پاسخ سلام واجب است

بما که میرسد حساب بنده هایتان جداست؟

الو...

دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد

خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست؟

چرا صدایتان نمیرسد کمی بلند

صدای من چطور

خوب و واضح و رساست؟

اگر اجازه میدهی برایت درد دل کنم

شنیده ام که گریه بر تمام دردها شفاست

دل مرا بخوان بسوی خود تا سبک شوم

پناهگاه این دل شکسته خانه شماست

الو...

مرا ببخش دوباره مزاحمت شدم

دوباره زنگ میزنم تا خدا...خداست

دوباره

تا خدا...خداست

 

نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 10:12 توسط | |
دیشب خیلی به حرفات فکر کردم هم به حرفای تو و هم به حرفای اسمانه.با این که دیشب بیشتر از۴ساعت نخوابیدم اما با ارامش و بی دغدغه خوابیدم.میدونی مشکل من چیه؟مشکل من اینه که اون هیچ چی نمیگه.وقتی واسش اف میذارم جواب نمیده.وقتی ناراحتم هیچ چی نمیگه.اف عاشقانه میذارم جواب نمیده.داد میزنم جواب نمیده.جوک میفرستم جواب نمیده.شعر مینویسه جواب نمیده.احساس میکنم با دیوار دارم حرف میزنم.اگه با دیوار حرف میزدم یک کاری میکرد.خوب منم دوست دارم که حداقل یک کم کنارم باشه.اصلا من دلم میخواد خودمو به قول تو واسش لوس کنم.دلم میخواد وقتی باهاش دعوام میشه یا قهر میکنم بیاد دنبالم.نمیشه که خودم دعوا میکنم.خودمم میرم اشتی میکنم.انقدر رابطه خنده داری دارم که نگو.دقیقا با یه مجسمه دارم حرف میزنم!

اما جواب سوالات

بله من احساس میکنم هنوز اون عشق وجود داره ولی دلم میگه دیگه دوطرفه نیست.حتی منم دیگه دل و دماغی ندارم.عشق وجود داره ولی پژمرده تر و کم جون تر از این حرفاست که بشه نگهش داشت.من نمیدونم اون با خودش جنگیده یا نه ولی خوب اگه این طور بود باید یک کاری میکرد.اون با پای خودش رفته و پناهندگی گرفته.با عقلش تصمیم گرفته.درسته که الان میخواد برگرده ولی اون موقع خودش بود که اون کارو کرد.وقتی این کاروکرد یعنی بین من و بین موندن راه دوم را انتخاب کرد.تو درست میگی .تو و کسای دیگه نمیتونید دقیقا راجع به این مسئله چیزی بگید اما من...من از این کار اهداف دیگه ای هم دارم.میخوام ببینم چقدر میتونه بدون من ادامه بده.اگه برگرده.اگه بیاد دنبالم.اگه مثل قبل بشه و واقعا بشه همون ادم سابق شاید بتونم از این کاراش بگذرم اما حالا نه.اون باید بفهمه که فقط من نباید تلاش کنم تا این رابطه پا برجا بمونه.اون فکر میکنه من واسه همیشه کنارش میونم شاید به همین خاط که خیالش راحته و جواب منو نمیده.در مورد این که وقت داشته بهم سر بزنه یا نه.به نظر من اگه رئییس جمهور هم بود تو این ۶ماه یک نیم ساعت وقت خالی پیدا میکرد.براش مهم نبوده که این کارو کرده.میلاد امروز لیاقت عشق منو نداره ولی میلادی که من میشناختم لیاقتش خیلی بالاتر از ایناست.اگه بشه همون میلادی که من میشناختم حاظرم دوباره برگردم ولی حالا به هیچ وجه

ممنون از راهنمایی هات عزیزم.امیدوارم که خدا همه ارزوه و خواسته های ما رو براورده به خیر بکنه و هرچی به صلاحه اتفاق بیافته

نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 10:23 توسط | |
فیلم امشب سینما ماورا رو کی دید؟خیلی فیلم جالبی بود من که کلی کیف کردم.از اون فیلم هایی بود که کلی دوست دارم.باز امروز زد به سرم و دیوونه شدم.دیگه تصمیم نهاییمو گرفتم.کلی فکر کردم و به این جا رسیدم که این رابطه باید تموم بشه.با این که میدونم داره برمیگرده اما نمیدونم چرا نمیتونم یا نمیخوام صبر کنم تا بیاد.قبلا منتظر بودم تا برگرده و راست و مستقیم بشینم باهاش حرف بزنم تا مشکلمون حل بشه.اما امروز به این نتیجه رسیدم که اگه اون واقعا منو میخواست تو این ۶ماه یه زنگ کوچولو بهم میزد.این که الان برگرده و بهم زنگ بزنه واسم هیچ ارزشی نداره.این مهم بود که از اون جا بهم زنگ بزنه.وقتی تو بدترین شرایط روحی کمکم نکرد حالا به چه درد میخوره؟حتی نخواست باهام چت کنه.فقط میگه دوستت دارم ولی هیچ کاری نمیکنه.من اینو نمیخوام.انتظار من چیز دیگه ای بود.خسته شدم.از دست خودم.از دست او.تا حالا چند بار این رابطه را تموم کردم و باز اشتی کردم.تا همین دیروز تو این فکر بودم که اگه اومد واسش چی بگیرم اما حالا...قاطی کردم.من خیلی تلاش کردم تا نگهش دارم.تا به قولم وفادار بمونم اما دیگه نمیتونم.وقتی بودن و نبودن یک نفر فرقی نداره پس همون بهتر که نباشه.اگه یک کم بهم توجه داشت شاید این طور نمیشد.اون میتونه به خانوادش زنگ بزنه.با دوستاش چت کنه اما به من که میرسه وقت نداره؟چقدر باید تحمل کنم؟چقدر؟خدایا کمکم کن.دیگه نمیخوام به این کار ادامه بدم.این همه غرورم خورد شد بس نیست؟چرا من فقط باید واسه نگه داشتنش با عالم و ادم بجنگم؟از ته دل ارزو میکنم که برگرده پیش خانوادش .اما من دیگه نمیتونم.اینو اید بفهمه.دلم میخواد از امشب که میخوام بخوابم بدون کابوس و بدون دغدغه بخوابم.از بی خوابی کشیدن از غصه خوردن از گریه کردن خسته شدم.دلم میخواد زندگیم عوض بشه.دیگه سراغم نیا.بذار راحت باشم.بذار همین طوری تموم بشه
نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 10:23 توسط | |
خیلی به این موضوع فکر کردم به خصوص تو این چند روز گذشته.توی این چند سال خیلی پیش میومد که یکی ازم خوشش بیاد ولی من تا قبل او هرگز دلم نلرزید.شاید به خاطر غرور بیش از حدم.حتی وقتی باهاش اشنا شدم نمیخواستم کار به این جا بکشه.حتی همون موقع که فهمیدم دارم پابندش میشم چند بار به بهانه های مختلف خواستم تمومش کنم اما نشد.نذاشت.اون تنها کسی بود که تونست وارد دلم بشه.حتی حالا که رفته خیلی راحت میتونستم برم پی زندگیم و ولش کنم اما نتونستم.نتونستم یه لحظه از فکرش بیرون بیام.به خاطر این که راحت باشه همه چیزو از طرف خودم تموم کردم با این که میدونستم بدون او می میرم.بعد این همه وقت دست مزدم این شد که برگرده و بعد ۳ماه بی خبری بهم بگه تو موقعیت منو درک نمیکنی.من چیکار باید میکردم که تو راضی بشی؟منی که این همه واسه این که بفهمم تو ازمون ورودی دانشگاه قبول شدی یا نه نگران بودم اون وقت تو اصلا پرسیدی کنکورت چی شد؟اصلا انتخاب رشته کردی؟وقتی به این چیزا فکر میکنم دلم میگیره.اما باز تحمل میکنم.وقتی با دوستام هستم و حرف تو میشه همش ازت بد میگم مثلا میگم حرفشو نزنید ارزش نداره یا اصلا مهم نیست میاد یا نه اما هم خودم و هم بقیه میدونند که همه اینا دروغه و تو عزیزترینی برام.دلم نمیخواد ناراحتیتو ببینم.خداحافظی کردم واسه اینکه حتی اگه خواستی موندگار بشی عذاب وجدان نگیری.ناراحت نباشی.دلم نمیخواست فکر کنی ازت رنجیدم اما...همه میگن اگه میلاد تو زندگیت نبود رتبتت بهتر میشد تو مستحق پزشکی بودی.مجبور نبودی این همه غصه بخوری.اما من اصلا به این چیزا فکر نمیکنم.اگه تو نبودی شاید من هیچ وقت نمیتونستم عاشق بشم.از غرورم بگذرم.زندگیه یکی دیگه این همه واسم مهم بشه.حتی مهم تر از زندگیه خودم.این همه مدت منتظر موندم تا بهت ثابت کنم من با بقیه دخترایی که ازشون حرف میزدی فرق دارم.شاید بخوایی بگی که باز دارم لج میکنم.تو تنها کسی هستی که از ته دلم دوسش داشتم و دارم.فقط خود خود تو.حاظر نیستم تو را با هیچ کس و هیچ چیز عوض کنم.هیچ کس تا حالا جرئت نکرده وارد دلم بشه بجز تو.بعضی وقت ها فکر میکنم یعنی ارزش این همه وفاداری رو داری؟ارزش داری که من این همه به خاطرت زجر بکشم.سرزنش بشم؟من هیچ وقت شک نکردم ولی حالا...نمیدونم این حرفارو چرا گفتم.شاید خواستم مثل ساینا جوون دلخوری هامو واست بگم.اون هایی که نمیتونستم به خودت بگم.بدبختی اینه که نمیتونم غممو به هیچ کس بگم تا شاید درکم کنند.منظورم خانوادم هستند.همش مجبورم لبخند بزنم تا یه وقت نفهمند چه غم بزرگی دارم.فقط وقتی تو اتغم هستم راحتم.چون میتونم راحت گریه کنم.با یادت تنها باشم.خاطراتتو و یادگاریهاتو مرور کنم.خیلی پر حرفی کردم.فقط خواستم بدونی من هیچ وقت به این فکر نکردم اگه نبودی چی میشد من فقط به این فکر میکنم که اگه یک وقت نباشی چی میشه و چه بلایی به سرم میاد.دلم میخواد باورم کنی.مثل من که باورت کردم
نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 10:22 توسط | |